|
عشق يعني چون خميني زيستن از غم خونين دلان بگريستن گفت: «باشم يا نباشم اي شباب دست نا اهلان نيفتد انقلاب! بين تان باشم، نباشم مردمان! دستشان كوتاه باد نامحرمان» ***** گر چه خون دل ز نا كس ها كشيد با دلي آرام آخر پر كشيد گفت: «هر چه داشتيد از نهضت است از بزرگ و كوچك اين ملت است گر بگويندم همه نوكر مرا خوشتر است تا گفتن رهبر مرا» ***** اي خميني! روح حق! اي بت شكن! خيز يك بار دگر بت ها شكن عشق يعني رأفت سبز نبي گريه هاي نيمه شب هاي علي عشق يعني رهبرت حيدر شدن از ستم ها سوختن پرپر شدن شيوه ي پاك نبي پيمودن است عشق رهبر چون محمد بودن استگر بريزد بر سرت خاكستري كن ملاقاتش به وقت بستري با زن و مرد و مسلمان هر كه بود چون كه مخلوقند بنمايي تو جود تيغ بستن بر مسلمان تا رواست حيدري بودن فقط يك ادعاست! + نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388 12:20 توسط مرهم |
دستهایم بوی یاس گرفته اند ؛ بسکه تو را در آغوش فشرده ام! حتم دارم آن روزها که تو مرا در آغوش داشتی و من شیره ی جانت را می مکیدم و تو را می نوشیدم، بویی چنین تو را مست نمی کرد که امروز مرا! مادر... دیگر اینگونه بی هنگام نخواب! من برایت از باغچه ی اردیبهشت ؛ بهار نارنج چیده ام تا همیشه اتاق بوی تو را بدهد برخیز و از من بوته های یاس را بگیر بوته هاي زرد و سفيدي که از دیوار باغ همسایه كه همین نزدیکی در گوشه ای از آسمان آویخته است ، چیده ام تا عطر سجده هایت از جانماز برود تا آسمان و عرش را خوشبو کند بیا و دستانم را از سنگینی خستگی برهان مگر نه اینکه مرا توان برداشتن و خمیدن نیست؟ آن هم باری این چنین سنگین! مادر... چشم هایت را باز کن تا لبخندت را درآن قاب بگیرم لبخند بزن تا تمامی هستی را از آن خود بدانم آغوشت را بگشا تا بهشت را در زمین بیازمایم در زیر پاهای تو لب باز کن و در گوشم لالایی بخوان برایم قصه بگو یادت هست چقدر بی تاب قصه های تو بودم؟! قصه ي کودکی خود را بگو قصه ی دختر نارنج و ترنج قصه ی ماه پیشونی داستان شتر گمشده ي پادشاه و... يادت هست؟ در کوچه های قصه ی تو بارها و بارها گم می شدم و هر بار این دعای تو بود که مرا می یافت و من اینک تو را که خود قصه شده ای گم کرده ام! امشب اولين شب جمعه ي ماه رمضان بود و مثل هر سال افطار را ميهمان تو بوديم اما تو نبودي! تنها ياد تو بود و عكس مهربانت كه از پشت قاب شيشه اي به ما خيره مي نگريستي! عجیب است امشب از هر کس سراغت را می گیرم تو را در انعکاس بلورین چشم هایش نشانم می دهد! و من در آینه کاری آن همه نگاه ؛ تو را می بینم تو را که پس از آن همه درد آن همه رنج هاي رنگارنگ و پس از سال ها تحمل تلخی فراق و هجران از پاره ی تنت اينك آرام گرفته اي و بر خاك خفته اي حلاوت وصل را مستانه می چشی و دیگر دوری آزارت نمی دهد و همین برای آرامشم کافی است... + نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388 1:57 توسط مرهم |
نوشتيم سبز خواندند سياه! و سكوت سفيدمان را با ندايي خونين سرخ كردند و امروز كه جهانيان ما را به اين سه رنگ مي شناسند بايد لكه هاي سياهي كه بر پرچممان نشانده اند پاك كنيم لكه هايي كه جلوه هاي نام مقدس الله را پوشانده است + نوشته شده در شنبه 24 مرداد1388 21:6 توسط مرهم |
|