تبليغاتX
بچه کنکوری

بچه کنکوری

قرآن من شرمنده ي توأم!1



اگر از تو آواز مرگي ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند مي شود همه از هم مي پرسند: «چه كسي مرده است؟!!».

چه غفلت بزرگي كه مي پنداريم خدا تو را براي مردگان ما نازل كرده است.

قرآن من شرمنده ي توأم!! اگر تو را از يك نسخه ي علمي به يك افسانه ي موزه نشين مبدل كرده ام.

يكي ذوق مي كند كه تو را بر روي برنج نوشته!

يكي ذوق مي كند كه تو را فرش كرده!

يكي ذوق مي كند كه تو را با طلا نوشته!

يكي به خود مي بالد كه تو را در كوچكترين قطع ممكن منتشر كرده...!

آيا واقعا خدا تو را فرستاده تا موزه سازي كنيم؟

قرآن من شرمنده ي توأم!! اگر حتي آنان كه تو را مي خوانند و تو را مي شنوند آن چنان به پايت مي نشينند كه خلايق به پاي موسيقي هاي روزمره مي نشينند!

اگر چند آيه از تو را به يك نفس بخوانند مستمعين فرياد مي زنند: «احسنت...!!» گويي مسابقه ي نفس است!

قران من شرمنده ي توأم!! اگر به يك فستيوال مبدل شده اي!

حفظ كردن تو با شماره ي صفحه!

خواندن تو از آخر به اول!

يك معرفت است يا يك ركورد گيري؟!

اي كاش آنان كه تو را حفظ كرده اند، حفظ كنيم تا اين چنين تو را اسباب مسابقات هوش نكنند.

حفظ كنيم كودكي را كه با ايما و اشاره آيات تو را پانتوميم مي كند!

قرآن من شرمنده ي توأم!! اگر نيزه هاي عمرو عاص هاي عصر مدرنيته همچنان پاره هاي تو را بر سر خويش دارند،

اگر روزهاي جمعه كه به فرمان تو روز «...و ذروا البيع...» است بازارها رونق دارد،

اگر عروسان برهنه قطع بزرگي از تو را به رسم سنت مي بوسند و با ژستي داماد كش با تو عكس يادگاري مي گيرند،

قرآن من شرمنده ي توأم!! اگر هنگام خريد خانه تو را كنار آب و آيينه اي به نگهباني از خانه ام گمارده ام!

اگر ده ها تفسير بر تو نوشته ام و هنوز عدالت را حتي هجي هم نمي توانم نه! نمي خواهم كرد!

اگر كنت گريك انگليسي از مهندسي آب و خاك به تو رسيد  ما از الهيات و عرفان و فلسفه و كلام و حديث و حجابي بر خويش كشيده ايم

اگر مردگان به آواي تو شاد مي شوند و بر جهل ما زندگان كه تو را جز براي سنت ها وانهاده ايم نميدانم مي خندند يا مي گريند؟

دخترم مي گفت در مدرسه ي اسلامي... به رفتار ناپسند دانش آموزي انتقاد كردم با تبختر گفت تو بهتر مي داني يا من كه حافظ قرآنم؟!!!

چقدر هزل است كه آل سعود را به خاطر بي كفايتي شان بر توليت حرمين شريفين و تزويرشان در چاپ 2 ميليون جلد قرآن در حج هر سال محكوم مي كنيم!

لابد نمايشگاه هاي عظيم قرآني ما در هر ماه رمضان مشت محكمي بر دهان آنان است!

خوشا به حال هر كسي كه دلش رحلي است براي تو

آنان كه وقتي تو را مي خوانند چنان حظ مي كنند كه گويي قرآن همين الان به ايشان نازل شده است.

آن چه ما با قران كرده ايم تنها بخشي از اسلام است كه به صليب جهالت كشيده ايم.

من شرمنده ي توأم قرآن!!! به عنوان يك مدرس قرآن كه قرآني نبودم و قرآني عمل نكردم و روح تو را در اسارت جلد و كاغذ و صحافي هاي شكيل نگه داشتم و شاگردانم نفهميدند چه گنجينه ي عظيمي در پس آن چه من به دلخو.اه خود برداشت كرده ام و به خوردشان داده ام نهفته است... باز هم شرمنده ي توأم قرآن نوراني من!

پ.ن 1: اصل اين مطلب بر گرفته از يك نشريه ي دانشجويي است كه من بر آن اضافه كردم. اضافات قرار است در شماره ي بعدي نشريه چاپ شود.

+ نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388 11:38 توسط مرهم |


اينم يه جورايي معرفي يه كتابه۱با همين اسم:

مهرداد روي ماه خداوند را نبوسيده رفت امريكا دنبال عشقش!

يونس كه قبلا خيلي لباشو واسه بوسيدن خدا پيش برده بود حالا اصلا شك كرده كه رويي واسه بوسيدن

هست يا نه!

جوليا مدت هاس داره دنبال روي ماه خداوند مي گرده تا ببيندش و شايد ببوسه شايد نبوسه!

سايه ميخواد راز خلوت موسي رو با خدا كشف كنه!

علي رضا با تجربه هاي مكررش از خدا كام خودش و ديگران رو شيرين كرده!

دكتر پارسا اصرار عجيبي داره تا با منطق رياضي حجم خداوند رو اندازه بگيره!

مهتاب مي خواد به پارسا كمك كنه تا بدون خط كش بتونه ارتفاع خودشو با خدا بسنجه!

جوآنا مي تونه تا 83 بشمره ولي فهميده خدا شمردن همه ي عددا رو بلده

منصور از ته مانده ي خاطرات جبهه اش جز به بوي ياسمن رضايت نميده!

محسن خان از اون خاطرات واسه مهرداد تعريف مي كنه.

پرويز چيز چنداني از بوسيدن روي خداوند نمي دونه.

خيليا مثل شهره نمي تونن بفهمن كه اون چيزي كه پارسا براش دست و پا مي زد، بوسيدن روي خداوند

بوده (هر چند خود پارسا هم نفهميد!) و خيلياي ديگه هم نمي تونن بفهمن مي شه مثل ابراهيم و

بيشتر از او، مثل علي بارها و بارها روي خدا رو بوسيد و جوابشم از خدا گرفت. اين وسط سايه نشوني

جاهايي رو بلده كه خدا گونه اش را براي بوسيدن نزديك مياره و اين نشونيا رو به يونس مي ده  و با گلايه

بهش ميگه تا نتونه روي ماه خدا رو ببوسه همسرش نميشه.

من نميدونم وقتي فروغ مي گفت من خواب ديده ام كه كسي مي آيد... و صورتش از صورت امام زمان

هم روشن تر... آن را بوسيد يا نه؟ يا اون راننده ي تاكسي چه جوري از طرف يك زن درمانده كه به بيراهه

كشيده شده بود روي ماه خداوند رو بوسيد. اما خودمو كه جاي يونس گذاشتم فهميدم تو يكي از اون

جاهايي كه سايه مي گفت مي شه به سادگي هوا كردن يك بادبادك تا دل آسمون، براي بوسيدن روي

ماه خداوند آماده شد.

۱) اين كتاب اثر آقاي مصطفي مستور و برنده ي جشنواره ي قلم زرين در سال ۱۳۷۹ و چاپ بيست و چهارم  از نشر مركز در ۱۱۴ صفحه است كه در حال حاضر با قيمت ۲۰۰۰ تومان عرضه مي شود. به كساني كه سوالاتي درباره ي وجود خداوند و اينكه چرا اين همه شر در جهان هست دارند يا اينكه اين همه او را خوانده اند و جوابي نشنيده اند و خسته شده اند و... توصيه مي كنم. 

+ نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388 16:1 توسط مرهم |


سلااام من اومدم!!!  

سلااااام! يه سلام بهاري به بلندي بيش از شش ماه غيبت! چقدر اين سلام لذت بخشه! الان كه شش ماه گذشته رو مرور مي كنم، عطش نوشتنم رو به ياد ميارم و اين كه با اون همه اشتياق نمي تونستم آپ كنم مثل اين بود كه شكنجه ام ميكنن، بي خبري  و نگراني از اينكه دوستاي خوبم ازم دلخورن و نميدونن كه من تو اين مدت چه حالي داشتم و چه دردايي دارم ميكشم! و قطعا منو به بي معرفتي متهم مي كنن، اما الان كه به لطف خدا تا حدي سلامتيمو به دست آوردم و حداقل مي تونم اون قدر بشينم كه اين پست جديد رو ارسال كنم خيلي خوشحالم. اميدوارم محمد رضا حتما اين پست رو بخونه و خيال نكنه شونصد سال پيش يه سؤالي از من كرد و منم انگار نه انگار! همين طور داداش عباس  نگران نباشه و بدونه «تقدير» كار خودشو كرد و هنوز زنگ موبايلمه! آقا روح الله هم ان شاء الله از انتظار ادامه ي خاطرات من از انقلاب دراومده باشه و دنباله ي دو پست بهمن سال گذشته ي منو (رجوع كنيد به آرشيو همين وبلاگ بهمن 86 پست: زمان اون خدا بيامرز!!! 1 و 2) از مصاحبه هاي متعدد خواهرام تو ويژه برنامه هاي سي امين سالگرد انقلاب اسلامي شنيده باشه! هر چند يكي از دوستان، كه از قضا بسيار هم به من لطف دارن!!! همون پارسال هم قضايا رو باور نكرد و از ما اسم اين فيلم!!! رو پرسيده بود! خدا كنه مجيد آقا هم ديده باشه اين مصاحبه ها رو هرچند كه... بگذريم

اين پست فقط واسه اينه كه بر و بچه ها بدونن ما برگشتيم، دوباره مي نويسيم و حال و هواي اينترنتي و احوال پرسي هاي رايانه اي رو از دست نمي ديم...

البته اگه خيلي دلتون مي خواد جريان اين غيبت صغري رو بدونين مي تونم به با اين روزشمار نا مرتب يه چيزايي بنويسم كه شما هم يه چيزايي دستون بياد:

شهريور: هشدار پزشك، انجام آزمايش و ام آر آي، تشخيص نياز به عمل جراحي

همون شهريور: فشار كار زياد براي شروع سال تحصيلي جديد، همايش نيمه ي شعبان بچه هاي فارغ التحصيل، پي گيري برنامه ي عملياتي آموزش خانواده مدارس زير نظر خودم، دعوت از اساتيد و جلسه و جلسه و جلسه...

هنوز همون شهريور: دوباره تأكيد دكترا رو استراحت مطلق!!

بازم هنوز همون شهريور: غر و لند اعضاي خانواده خصوصا همسر محترم كه با واگذاري بنده به تصميم گيري خودم (بخوانيد همون: خودت مي دوني!!) منو بين عمل جراحي و ادامه وضعيت مخير گذاشت!! و البته شديدتر شدن درد فهموند همون پروژه ي خودت مي دوني رو بايد دنبال كرد!

ببخشيد اين ديگه آخراي شهريوره: 20 جلسه فيزيوتراپي، انواع و اقسام آمپول هاي شيري، قهوه اي، كاكائويي و مخلوط!! با نون اضافه! ببخشيد به اضافه ي ده روز استراحت مطلق

مهر: حضور لنگان لنگان در كلاس درس (فداكاري رو مي بينين؟!! خداييش داغ نرفتن سر كلاسو به دل بچه هاي مردم گذاشتن هم حالي ميده ها!) خشك شدن سر كلاس! (دل اونايي كه از جمله ي قبلي عقده اي شدن خنك شه!!)

هفته ي اول مهر: توصيه به عمل جراحي توسط پزشك معالج (اخوي گرام!) با زبون خوش

عملكرد بنده: عروس رفته گل بچينه!!!

اوايل هفته ي دوم مهر: تأكيد به عمل جراحي توسط پزشك معالج (اخوي گرام و شركا!) با هشدار و تهديد به فلج

عملكرد بنده: عروس رفته گلاب بياره!!!

اواخر هفته ي دوم مهر: فلج نسبي و ناتواني در حركت پاها و رجعت به دوران نوزادي تقريبا شش ماهگي(البته فقط در پوزيشن چهار دست و پا راه رفتن!) 

13 مهر: اعزام اورژانسي به بيمارستان و دستور بستري (صد البته اين بار هم توسط اخوي گرام و شركا و كليه ي پرسنل زحمتكش بيمارستان!! و با كتك!!)

عملكرد بنده: عروس رفته...!!! (گم شو بگير بكپ رو تخت بيمارستان ديگه!! آقا يه وزنه ي 5 پوندي به پاش وصل كنين تا نتونه وول بخوره ها) آخ خ خ... (اينم احتمالا يه پس گردنيه كه هنوز ضاربش مشخص نشده!!)

شب 17 مهر: نوش جان كردن يه شيشه روغن كرچك (ببخشيد گلاب به روتون... من الان برمي گردم!! واقعا ببخشيد حتي اسمش حالمو به هم مي زنه) 

روز 17 مهر: اتاق عمل، تيم جراحي آماده، دوربين، نور، صدا، امپكس، كلاكت... حركت!!.. إ ببخشيد فكر كنم داروي بيهوشي داره اثر مي كنه!!! يه كمي!!! اشتباه گفتم!! نميدونم چرا از اين به بعد رو يادم نمياد!!! راس مي گن آدم صحيح و سالم ميره تو اين بيمارستانا و مريض و لت و پار بر مي گرده ها!!! بيا... من كي آلزايمر داشتم؟!! ولي الان هرچي فكر مي كنم اتاق عملو يادم نمياد!!!

عصر 17 مهر: چقدر اينجا شلوغه، كي داره گريه مي كنه؟!! وا يعني من مردم؟!! خاك بر سرم گمونم اينجا جهنمه!!... درسته گرم نيست ولي پس چرا اين قدر تاريكه؟! اين كه صداي بچه هاس! واي نكنه اونارو هم آوردن اينجا!! نه!!!... هركاري ميكنم چشام وا نميشه ميخوام يه چيزي بگم زبونم قفل كرده واي چه حال بديه! بذار يه تكون بخورم بدونن من بيدارم، زنده ام هنوز... آهان... واي... چه دردي؟!!! آها!!! حالا يادم اومد منو از اتاق عمل آوردن تو بخش و چشام بسته اس... دردم هم مال عمل جراحيه كه كردم... من چقدر خنگم!! خدايا شكرت كه يه فرصت ديگه بهم دادي... ممنون، مي تونستي ندي مگه نه؟!!

25مهر: تقريبا دو هفته اس بدون حركت و طاقباز خوابيدم، دلم لك زده واسه يه ذره نشستن و ورجه وورجه كردن، آخ جون! امروز قراره با واكر راه برم، دكتر بهم گفت بايد يواش يواش و از مسير كوتاه شروع كني تا چند روز آينده بتوني مثل صابر(حميد لولايي) با واكرت با كانگوروهاي استراليا كورس بذاري!!

29 مهر:جل و پلاسمونو جمع كنيم كه ديگه وقت رفتنه (بخونيد: آره بار و بنديلو ببند اينجا ديگه جاي تو نيس!!!)

آبان و آذر و دي: استراحت و مرخصي استعلاجي (خداييش عالمي داره يكي راهت مي بره، يكي غذا مي ذاره دهنت! سال ها بود اين سرويس گيري ها رو فراموش كرده بودم!!) روزي 5 الي 6 ساعت پياده روي در منزل و گاهي پارك ها و خيابوناي اطراف منزل، آب درماني، ديدار دوستا و همكارا و شاگردا و دانشجوها، بعضي وقتا از اين همه محبت بچه ها زبونم بند مياد و فقط چشام با صدايي نمناك عمق اين محبتا رو فرياد مي زنه

14بهمن: به پايان آمد اين دفتر حكايت(بخوانيد ‌درد) همچنان باقي است، پايان مرخصي و استراحت!! پاشو ديگه خودتو لوس نكن! (اين شعار شوراي پزشكيه اداره اس كه وقتي بيشتر از چهار ماه مرخصي بخواي بهت اعلام ميكنن!!)

اسفند: همه چيز عاديه،
كلاسا تشكيل مي شه، جلسات زمان بندي شده و روتين برگزار مي شه، خونه تكوني و برنامه ريزي ايام عيد، آپ كردن وب و الان هم كه مطلبمو دارم پست مي كنم و ديگه ديگه؟!!! هيچي ديگه خيلي وقته اينجا نشستم، وقتشه كه پاشم برم ديگه!! آهان...!!! آخ خ خ!!! يادم رفت دكتر بهم گفته بود بيشتر از نيم ساعت يه جا نشينم!

تبصره: حالا كه حرفام گل كرده، ميخوام روزشمار كامل اين ايامو تو پست بعدي بذارم... ها؟ چي؟ بيجا مي كنم؟! درست صحبت كنا!! خوب حالا چرا دارين ميرين؟ كجا؟ بابا نرين! إ دي سي نكن! آخ خ خ... اين چي بود ديگه؟! اي بي معرفتا! مانيتور پرت مي كنين؟! نمي گين من جاخالي بدم به كمرم فشار مياد؟! اونوقت بايد برم دوياره ديسك عمل كنم؟؟!!! 


+ نوشته شده در جمعه 16 اسفند1387 18:45 توسط مرهم |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

قبلا (همین پارسال!!!) این وبلاگ یادداشت های درسی و غیر درسی یه دبیر معارف بود واسه شاگردایی که خیلی دوستشون داره. اما الان دیگه همه ی یادداشت ها غیر درسیه ولی اونی که اهلشه از همین نوشته ها هم درس خودشو یاد می گیره...! بچه كنكوري! دانشگاه فقط يكي از پل هاي زندگيه كه شايد لازم باشه ازش عبور كني نه حتما...


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

اردیبهشت 1388

فروردین 1388
اسفند 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385



پیوندها

پايگاه اطلاع رساني آيت الله صانعي
گنبد افلاک
ساده دل(همدم و همدلم)
دلنوشته
خط عشق
مهمون تازه وارد (مرجان جونم)
حرف های تنهایی (دکتر محمد جواد خرازی فرد)
آرامش معنای زندگی(الهام گلم)
دو قطره تا اشک(زهرای نازنینم)
اشکنامه(مجید مه آبادی..آدم برفی..پروانه)
دنیای لیلی(لیلی عزیزم)
رها رضایی(رها جون)
دنیای من (دیبا خانوم)
برداشت آزاد
قانون دانان قانون شکن
بانوی ماه و آب(ساناز گلم)
سهیل پرنده(پرنده ی قفسی)
سایت شخصی حمید رحمانی
زیست پیام(اطلاعات زیست شناسی واسه بچه کنکوریای رشته ی تجربی) (همکار خوبم خانم شهین الیاسی)
طلب وصل(رهپویان وصال شیراز)
فصلنامه پژوهشی حوزه
دبیرخانه راهبری دین و زندگی (خراسان رضوی(ع))
زمزمه های شبانه (داداش امیر حسین)
وبلاگ بزرگ خاورمیانه (جناب سرهنگ امین!)
از هیچ کجا تا خداحافظ
گروه الهیات استان سیستان و بلوچستان(محمود رضا کمالی جوان)
کاش مرا هم مرهمی بود(خودم)
سایت گروه تعلیم و تربیت دینی دفتر برنامه ریزی و تألیف کتب درسی
انتقاد اجتماعی درد دل شخصی(داداش مجید)
چرا اسم تو لیلا نیست؟(دکتر علی طلوعی)
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin