|
يك شب مردي خوابي ديد٬ كه كنار ساحل با خدا قدم مي زند. در آسمان تصويري از زندگيش جلوي چشمانش آشكار شد. در هر صحنه روي شنها دو جاي پا ديد. يكي متعلق به خودش و ديگري متعلق به خدا! وقتي آخرين صحنه زندگيش از جلوي چشمانش گذشت ٬ برگشت به جاي پا روي شنها نگاه كرد. متوجه شد كه لحظاتي در زندگيش بوده كه تنها يك جاي پا روي شنها وجود دارد و آنها در سخت ترين و دشوارترين لحظات زندگيش اتفاق افتاده. اين واقعا ناراحتش مي كرد. پس در این باره از خدا سوال كرد: خدايا تو فرمودي اگر همراه تو باشم و راهت را دنبال كنم در تمام طول راه با من خواهي بود ولي متوجه شدم كه در سخت ترين لحظات زندگيم فقط يك جاي پا وجود دارد. نمي دانم چرا زماني كه بيشترين نياز را به تو داشتم تنهايم گذاشتي؟ خدا فرمود: فرزند عزيزم تو را دوست دارم و هرگز تنهايت نمي گذارم.اگردر لحظات سخت و طاقت فرساي زندگي فقط يك رد پا مي بيني من در آن لحظات تو را به دوش كشيدم.
+ نوشته شده در دوشنبه 25 دی1385 11:52 توسط مرهم |
|