اون روز ساعت 2 بعد از ظهر بود. من داشتم ظرفاي نهار رو
واسه شستن تو جاظرفي مي ذاشتم که صداي زنگ در
بلند شد.دلم هري ريخت! از روز شنبه که ساواک ريخته بود
تو خونمون تا اون روز که سه شنبه بود هر دفعه که زنگ
خونه رو مي زدن منو مامانم ناخودآگاه از جا مي پريديدم
و به تصور اين که دوباره ساواکيا مي خوان بريزن تو خونه
دستپاچه مي شديم. و هر دفعه يا همسايه ها بودن که
اومده بودن احوال بپرسن و خبر بگيرن يا خوديا...
ولي این بار وقتي در خونه رو باز کردم و مامور ساواک از
همون لاي در که هنوز ده سانت هم باز نشده بود محکم
مچ دستمو گرفت، فهميدم دلشورمون همچین بي جا هم
نبوده!
واسه من که اون موقع دوازده سالم بیشتر نبود و فقط تو
فيلما از اين جور صحنه ها رو ديده بودم، و هيچ وقت
فکرشم نمي کردم یه روزی چنين صحنه اي رو از نزديک
ببينم چه برسه که خودم تو متنش باشم، خیلی ترسناک
بود! واسه همین با وحشت سعی کردم در خونه رو ببندم
ولی ساواکیه با پوتینی که پاش بود محکم یه لگد حوالم
کرد و مانع بسته شدن در شد. منم از ترس پا به فرار
گذاشتم و تو حیاط شروع به دویدن کردم و هنوز به
آستانه ی در راهرو نرسیده بودم که سر لوله ی مسلسل
رو پشتم احساس کردم و بعدشم فریاد خشن مردک
ساواکی رو شنیدم که: «تکون نخور! و گرنه شلیک
می کنم!» من که هنوز واقعی بودن این ماجرا رو باور
نمی کردم و برام بیشتر حالت خواب و رویا رو داشت،
چاره ای نداشتم جز توقف و تسلیم. و موقعی که مامور
ساواک بازرسی بدنی رو با وقاحت تمام و بی هیچ
ملاحظه ای انجام داد، علی رغم ضرباتی که تو سرم
می خورد تا سرمو پایین نگه دارم، تونستم قدری سرمو
بالا بیارم و اون موقع بود که تازه متوجه شدم دور تا دور
خونمون در محاصره اس و تمام پشت بوم های همسایه ها
مثل مور و ملخ پر شده از مامورای مسلح با لباس های
شخصی! هیچ ابایی ندارم که اعتراف کنم زبونم بند اومده
بود... با این که از بچگی سر نترسی داشتم و به غدی و
کله شقی معروف بودم، ولی این دفعه خداییش خیلی
قضیه فرق می کرد!اسلحه ی واقعی با گلوله های واقعی
و هجوم وحشیانه ای که تو حتی فرصت فکر کردن نداشته
باشی که باید تو اون لحظه چی کار کنی؟!!بدجوری
غافلگیرم کرده بود و نمی دونستم تو چنین موقعیتی باید
چی کار کنم. به هر حال تو یه چشم به هم زدن بیست
سی تا ساواکی وارد ساختمون شدن و هر دسته ی سه
چهار تاییشون یه طرف رفتن و فرماندشون (همون که مچ
دست منو گرفت و با پوتنیش و مسلسلش بنده رو مورد
عنایت قرار داد!!) با دو سه تای دیگه به طرف اتاقی رفتن
که مامانم همراه با خواهرم (که سه روز قبل از این
بازدداشت و با وثیقه آزاد شده بود) مشغول جمع و جور
کردن ریخت و پاشای چند روز قبل آقایون بودن. هر چی
مامانم می گفت ما سر لختیم یه مسلمون یه چادر بهمون
بده بعد هر جا رو می خواین بگردین، تو گوش حرومشون
نرفت و با تهدید به شلیک هر دو رو به زور بیرون کشیدن
و بعد از بازرسی بدنی، بازجویی ما در سه جای مختلف
شروع شد. از لابلای حرفاشون معلوم شد دنبال برادرم
سید محمد رضا هستن که ظاهرا 500 تا اعلامیه ی مربوط
به شهادت حاج آقا مصطفی خمینی رو تو بلوار الیزابت
(کشاورز فعلی) پخش کرده بود و ردشو که گرفته بودن
دیده بودن با دختر جوان محصلی که به خاطر پوشش
اسلامیش بهش مشکوک شده بودن و روز شنبه تو خیابون
بازداشتش کرده بودن(یعنی همون خواهرم) نسبت داره
و نام پدر هر دو یکیه، به همین دلیل عمدا خواهرمو با وثیقه
شنبه شب آزاد کردن و با کنترل مکالمات تلفنی مطمئن
شدن که هر دو از یه خونواده هستن و مهم تر این که هر
دو با معصومه سادات که عضو یک گروه چریکی مسلح و
همسر رئیس همون تشکیلاته خواهر و برادرن (یعنی
خواهر بزرگ من که اون موقع زندگی مخفی داشتن و در
شیراز فعالیت سیاسی زیر زمینی می کردن) و با تماس
خواهرم از شیراز و پی گیری هایی که برای بازداشت
خواهر کوچکترم کرده بود جای شکی براشون نموند که
همه ی ما اعضای یه گروه ضد رژیم هستیمو!! حالا هم
قهرمانانه ما رو به چنگ آوردن! و من در جریان بازجویی ها
فهمیدم که همزمان با یورش ساواک به خونه ی ما
خواهرم(که اون موقع ۸ ماهه باردار بود) و همسرش و 11
نفر از مرتبطین با اونا هم در شیراز دستگیر شدن...
اما اون چیزی که نمی تونستم با ذهن نوجوان خودم درک
کنم این بود که:
مگه می شه یه زن باردار رو اونم در ماه هشتم بارداریش
دستگیر کرد؟!! و بعد هم با انواع شکنجه های جسمی و
روحی حتی موقع زایمان و بعد از اون، از
«دروازه های طلایی تمدن بزرگ»
- شعار شاه در جشن باصطلاح انقلاب سفید - حرف زد؟!!
این مطلب ادامه دارد
*************************
(شعر زیر مربوط به پست قبلی منه که چون قالب وب به
هم خورده بود، اینجا گذاشتمش و توصیف حال دو سه
هفته ی اخیر منه. واسه دوستایی که تو این مدت گله
مند بودن از غیبت من هیچ توضیحی ندارم جز این که تو
همین چند بیت بتونن اوضاع منو حدس بزنن و دیگه سوال
نکنن...! ببخشید یه خورده تلخ توضیح دادم! هنوز حالم
سرجاش نیومده... پس دعام کنین)
انما اشکو بثّی و حزنی الی الله
(شکوه ی اندوه خویش پیش خدا می برم)

هیچ کس عمق غریبی مرا باور نکرد
اندوه بی حبیبی مرا باور نکرد
هیچ کس بر زخم کاری قلبم "مرهم" نشد
هیچ کسی بی طبیبی مرا باور نکرد
در عرصه ی همیشه ماندن و وفاداری
هیچ کسی بی رقیبی مرا باور نکرد
بس که در صبر و شکیبایی شهره بوده ام
آه...هیچ کس ناشکیبی مرا باور نکرد
روز های خدا خدای مرا هیچکس ندید
شب های "امن یجیب" ی مرا باور نکرد
سکوت،پاسخ من به یاوه ها بود و هیچ کس
باور نکرد نجیبی مرا باور نکرد!
از ژرف ترین چاه دلم فریاد زدم اما
هیچ کس عمق غریبی مرا باور نکرد!