|
از آخرين كوچه
هاي سرد طبيعت كه عبور كني ديگر نه از خش
خش زرد پاييز خبري هست و نه از سكوت سفيد زمستان! هياهوي سبز خاك
است كه جانت را پر مي كند... مي شنوي؟ صداي پاي بهار
مي آيد! آسمان آبي تر
از هميشه آغوش گشوده است تا زردترين گرماي خورشيد را در آغوش بگيرد هميشه نتيجه ي
پيوند آبي و زرد سبزي است! از بهار مي
گويم و از سرسبزي و رايحه ي عطرآگين طبيعت از شوق كودكان
و برق شيطنت آميز چشمانشان مي گويم از خانه تكاني،
از چهارشنبه سوري، از سفره ي زيباي هفت سين از خريد عيد،
از لباس نو، از تحويل سال از قرآن و آينه
و شمع هاي روشن و رقص ماهيان در تنگ بلورين همه زيباست...
زيبا... حتي آجيل و شيريني عيد هم زيباتر از فصل هاي ديگر است! من بهار را بو
مي كنم وقتي در ديد و بازديد عيد كسي به من سيب تعارف مي كند من بهار را سر
مي كشم وقتي از ديدن سنگريزه ها زلالي آب جويبار را مي بينم بهار در آغوش
من است وقتي خورشيد گرمتر از گذشته مرا مي بوسد من بهار را مي
بوسم وقتي لطافت شكوفه هاي رنگي درختان را بر گونه هاي خويش مي سايم ستاره ها برايم
دست مي تكانند و شب هاي بهار را چراغاني مي كنند تا من برايشان چشمك بزنم ابرها غر و لند
كنان تن خاك را مي شويند زمين مي رقصد و
خاك پايكوبي مي كند درخت خميازه مي
كشد و شاخه هايش را در فضا مي گستراند تا خستگي خواب را از تن بزدايد پرستوها جست و
خيز كنان به آشيانه هاي خود باز مي گردند كوه با آبشار
مهربان مي شود و رودها به پاس مهرباني صخره ها چهره ي آنها را مي شويند غنچه ها مي
خندند و برگ ها به بلوغي با شكوه سبز ميشوند شبنم صبح بر
بستر گلبرگ مي غلتد و به نسيم سلام مي كند دشت سفره ي دل
خود را مي گشايد و بساط سبز خود را به رهگذران نثار مي كند افق به نخ
سفيدي از نور، زمين و آسمان را به هم مي دوزد و آشتي مي دهد و كهكشان به
جشن نور افشاني آسمان هلهله مي كند ملائك بال مي
گشايند و به بال و پر زدني باشكوه عرش خدا را به
نسيم ذكر و تسبيح پروردگار خويش طراوت مي بخشند و انسان بر
فراز اريكه ي خلافت به پاس موهبت خالق خويش سر بر آستان بندگيش مي سايد و خدا لبخند مي
زند و به پاس لطف خود بر آفريدگانش، لب به تحسين خود مي گشايد و من خوب مي
دانم كه با هر لبخند خداوند معجزه اي، معجزه هايي پا به عرصه ي حيات مي نهند و لبخند خدا در
بهار معجزه اي است براي انسان! انساني كه در
انديشه ي جوانه زدن، دانه ي وجود خويش را در خاك مي كارد تا در بهار قيامت دوباره
سبز شود و در خنكاي
سايه ي درخت كردار خويش تا جاودان بهشت بياسايد. و در رگ و جانش
اين آواي باشكوه مي پيچد و به خاطر مي آورد كه آن مراد و اسوه اش فرمود: اذا رايتم
الربيع فاكثروا ذكر النشور.... چون بهار را ديديد از قيامت بسيار ياد كنيد! و بهار يعني
همين... جوانه زدن و از نو "رفتن" تا "شدن"... بگذار گنجشكهاي
خرد در آفتاب مهآلود
بعد از ظهر زمستان به تعبير بهار
بنشينند و گلهاي
گلخانه در حرارت ولرم
والور به پيشواز
بهاري مصنوعي بشكفند سلام بر آنان
كه در پنهان خويش بهاري براي شكفتن
دارند و ميدانند هياهوي
گنجشكهاي حقير ربطي با بهار
ندارد حتي كنايهوار!
بهار غنچه ي
سبزي است كه مثل لبخند بايد بر لب
انسان بشكفد بشقابهاي كوچك
سبزه تنها يك «سين»
به «سين»هاي ناقص سفره ميافزايد بهار كي ميتواند
اين همه بيمعني باشد؟! بهار آن است كه
خود ببويد + نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386 18:13 توسط مرهم |
گفت: اگر يك دعاي مستجاب، فقط يك دعا! داشته باشيد، از
خدا چه مي طلبيد؟ - گره از كار
فرزندم بگشايد - بتوانم نو
عروسم را به خانه بياورم - جگر گوشه ام
از بيماري شفا يابد -... -... -... آهي كشيد و
گفت: اي كاش برادرم اويس اينجا بود! گفتند: از چه رو؟ گفت: آن چه برادرم اويس درخواست نمود شمايان نخواستيد. من اين ماجرا را به خاطر سپردم و مدتي بعد كه اويس را
ديدم از او پرسيدم: فلان روز در فلان دقايق در انديشه ي چه بودي؟ گفت: چنين در خاطرم افتاد كه اگر روزي حبيبم را ملاقات كنم و
تنها يك دعاي مستجاب به من واگذارد، از خدا چه چيز را بطلبم! گفتم: چه چيز مي طلبيدي اگر چنين مي شد؟ گفت: خدايا عمر مباركش را آن چنان كن كه تا پايان دنيا
تمامي هستي از وجود مقدسش بهره برند! مي گويم: اينك اگر ما را اجازه ي يك دعا، تنها يك دعاي
مستجاب ببخشايند، از بارگاهش كدام عافيت را طلب خواهيم كرد؟! گفتند: پدرت شير بيشه هاي نبرد بود! اكنون تو را چه مي
شود كه با اين خونخوار از در صلح آميخته اي؟ گفت: بدين چوپاني كه از پي مي آيد بنگر، و گوسفندانش را
شماره كن. اعرابي چنين كرد و انگشتان دو دستش به آخر نرسيده
گوسفندان شماره شدند. پرسيد: از اين شمارش و گوسفنداني كه به هشت هم نرسيدند چه مي
جويي؟ گفت: اي برادر اگر مرا ياراني با وفا به عدد همين
گوسفندان بود، خواب در چشم آن گرگ كه گفتي راه نمي دادم! اما... دريغ! براي آن كه مي گفت: من كه تو
اين سياهيا از همه روسياترم ميون اون كبوترات با چه رويي
بپرم! معمار روزهايي چند به كار بنا پرداخت
تا به سقف رسيد و چون نوبت گچكاري سقف شد، فرمان شيخ را به خاطر آورد و دست از كار بازداشت. چون شب بخفت
سلطان را ديد كه به او فرمان مي دهد كه كار سقف را تمام سازد و هر چه عذر اطاعت از
امر شيخ آورد، مقبول نيفتاد. صبح خويشتن را به پايبندي به فرمان شيخ ملزم كرد و
خواب را بي اعتنا شد. ديگر بار شب سلطان او را فرمود كه كار سقف را تمام كند و باز
عذر... و باز فرمان مصرانه ي سلطان. صبح دل خوش داشت كه خواب حجت نيست و بناچار در
انتظار ورود شيخ مي مانم. شب سوم سلطان با تحكم امر خويش تكرار نمود. معمار دل به
روياي صادقه ي خويش سپرد و كار سقف حرم را بساخت. شيخ وارد شد و چون ديد كار سقف
پايان يافته غضبناك معمار را فرمودكه عذر خويش در نافرماني شيخ بازگويد و معمار
خواب هاي متوالي را بازگفت. و شيخ گريست... گريست... گريست و گفت: از علوم غريبه
فني بياموختم و حرزي ساختم كه در دل گچ هاي سقف پنهانش دارم تا آلودگان و ناپاكان
را اجازت ورود به حرمش نباشد و اينك دانستم كه سلطان بزرگوارتر و كريمتر از آن است
كه حتي اينان را از درگاه خويش براند! شهادت غريبانه ي حضرت ثامن الحجج السلطان علي بن موسي الرضا عليه السلام بر عاشقانش تسليت باد + نوشته شده در شنبه 18 اسفند1386 2:22 توسط مرهم |
ادامه ی پست قبلی... اون روز ساواک تا نیمه های شب تو خونه ی ما موند تا سید محمد رضا بیاد و تلاش من که به بهانه های مختلف می خواستم از خونه خارج بشم و از طریق بچه های محل بهش خبر بدم که خونه محاصره اس و نیاد به جایی نرسید و بالاخره اومد، با یه اعلامیه!! لای یه کتاب از دکتر شریعتی که تو یه شلوار جین نو، جاسازی کرده بود!!! شلواری که پسرعموم از امریکا براش سوغات آورده بود و اون که از لحن مادرم پای تلفن فهمیده بود خونه چه خبره با اطمینان به این که ساواک اونو نمی گرده شلوار رو در حضور اون همه ساواکی خیلی عادی یه گوشه پرت کرد و ساواک که با کنترل تلفن خودش اصرار کرد تا مادرم باهاش تماس بگیره تا خودش بیاد خونه، فکرش رو هم نمی کرد که تو چنین شرایطی جرأت کنه چیز خطرناکی با خودش بیاره! به همین خاطر وقتی دیدن فقط یه شلواره اصلا سراغشم نرفتن! خوب یادمه که به محض ورود سید محمد رضا یه ایل ریختن سرش و به گمان این که ممکنه مسلح باشه چند نفری در مقابلش گارد گرفتن و بعد که دیدن بابا طرف پشت لبش هم هنوز درست درنیومده بدجوری تحقیر شدن! و خوب معلومه که یه ساواکی چه جوری این عقده ی حقارتو تلافی می کنه! بلافاصله فرمانده بی سیم زد به مافوقش: «قربان سوژه همین الان وارد شد. چی دستور می دین؟…بله قربان… اطاعت قربان…» و تا مافوقش بیاد پیش چشم منو پدر و مادرم مشغول بازجویی فیزیکی از اون شدن! غرور مادرم اجازه نمی داد بهشون التماس کنه و از طرفی جوشش عاطفه اش تحمل دیدن اون صحنه ها رو نداشت که یه حیوون به تمام معنا با مشت و سیلی جگر گوشه شو به باد کتک بگیره! پدرم مثل همیشه صبور ذکر می گفت و با متانتی که حتی سگای وحشی ساواک رو تحت تأثیر خودش قرار داده بود فقط دعوت به آرامش می کرد و می خواست بدونه اتهام پسرش چیه؟ شگرد ساواک این بود که از بین خودشون عده ای آرام برخورد می کردن و مثلا ماموری رو که عصبانی شده بود رو دعوت به استراحت و آرامش می کرد! یکی از همین بازیگرا هم همین کارو کرد و تو فرصت به دست اومده سید محمد رضا اجازه خواست تا نمازشو بخونه بعد با اونا هر جا می خوان بره! یادمه اون روز نهار نخورده بود و تا شب هم که رفته بود فرودگاه استقبال پسرعموم به کسی نگفته بود که نهار نخورده! وقتی اومد خونه قبل از پذیرایی مامورین! از من پرسید چیزی هست بخورم؟ و مادرم با کنترل مامورا فقط تونست یه لقمه نون و پنیر و سبزی براش تهیه کنه که اونم وقتی یه گاز بهش زد بازجوییش شروع شد. و اجازه ندادن بقیه شو بخوره. جالب بود که مامورا می گفتن: «نگران نباش تو بازداشتگاه بهت شام می دن! خودتو سیر نکن!» و سید محمد رضا از دور کف دستشو به علامت کتک به من نشون می داد که یعنی کتک سیری خواهد خورد! و در بین اون همه مأمور وحشتی از این بابت نداشت و حتی شوخ طبعیشو از دست نداده بود! (چقدر دلگیر می شم وقتی جوونای 16 ساله ی الآن رو با او مقایسه می کنم!!) پدرم آروم بهش گفت پدر جان آقایون شما رو می برن چند تا سوال ازت می کنن جواب بده و بعدشم به خواست خدا بر می گردی! گروه جدید مامورا اومدن و قبلیا خونه رو ترک کردن. گروه جدید خشن تر بودن و فرماندشون اول از همه با فشردن چونه ی سید محمد رضا بین انگشتای دستش مرتب می پرسید اون همه اعلامیه رو از کجا آوردی؟ و رضا فقط لبخند می زد!! و همین اونا رو بیشتر عصبی می کرد!! و جواباش که: من اصلا نمی دونستم اینا چیه که پخش می کنم و… یه نفر بهم پول داد من هم قبول کردم و… به پولش احتیاج داشتم و… اونا رو بیشتر کلافه می کرد. و نهایتا با کنترل شدید مامورا که انگار یه بمب اتم رو دارن با خودشون می برن اونو با خودشون بردن و تا مدت ها هم به ما اجازه ی ملاقات با او رو ندادن. این عکس سید محمد رضا الان در موزه ی عبرت همراه با عکس دو خواهر دیگه ی من نگه داری می شه به هر حال من موندمو مادر و پدرم و سه تایی شدیم بازمانده ی یه خونواده ی ۸ نفری(یه خواهر و یه برادرم پیش از انقلاب تونستن از کشور خارج بشن و دو خواهر دیگه همراه با سید محمد رضا تو حبس موندن و من هم به خاطر صغر سن آزاد شدم) و خونه ی ما ناگهان از ۵ عضو اصلی خالی شد. دوران نوجوانی من با سیاست و زندان و ترس و واهمه و بلاتکلیفی سرنوشت آینده ی خانواده ام سپری شد. تمام تفریح من تر و خشک کردن نوزادی بود که یک ماه بعد از دستگیری خواهرم در زندان متولد شد و به اصرار و تعهد پدرم به ساواک، تحویل ما داده شد مشروط به این که اسمشو اون طور که خواهرم و همسرش قرار گذاشته بودن «ابوذر» نذاریم!! خودتون فکر کنین ببینین ساواک از چه چیز این نام می ترسید؟!! و ما به میمنت تاجگذاری امام زمان(عج) اسمشو تو شناسنامه مهدی گذاشتیم و البته ابوذر صداش زدیم! ابوذر با رنج های مادرم و سکوت پدرم که دائم در فکر وضعیت دو دخترش و پسر 16 سالش و تنها دامادش در زندان شاه بود، بزرگ شد. روزایی که می رفتیم ملاقات برای سه نفر درخواست ملاقات می دادیم و تنها با یکیش موافقت می شد! گاهی به کمیته ی مشترک باصطلاح ضد خرابکاری (ساختمان فعلی موزه ی عبرت) می رفتیم و ما رو حواله می دادن به زندان قصر، بچه به بغل می رفتیم قصر می گفتن بردنشون اوین! به اوین که می رسیدیم ساعت ملاقات تمام شده بود! یا می گفتن کسی به این اسم این جا نداریم! گاهی خونواده ی زندانیا می گفتن این قدر تو سرما و گرما این بچه رو اینور و اونور نکشین با خودتون! و وقتی می شنیدن که این بچه رو برای ملاقات پدر و مادرش میاریم از حرفشون پشیمون میشدن و به گریه می افتادن! دلخراش تر این که ابوذر چون پدر و مادرشو ندیده بود تو ملاقات ها غریبی می کرد و بغلشون نمی رفت و خواهر من و همسرش که طعم مادر بودن و پدر بودن رو بدون در آغوش کشیدن جگر گوشه شون نمی تونستن بچشن همیشه در حسرت بودن… تو زندان خواهرم رو قبل از زایمان به کشتن خودش و نوزادش تهدید کرده بودن و بعد از زایمان هم خودش رو با سنگدلی تمام مورد ضرب و شتم قرار داده بودن و با فشار به محل سزارینش که درد بسیار شدیدی داره، هل می دادن تا با وجود جراحت دردناکش را بره و برای خشک کردن شیرش هم از هیچ آزار و اذیتی دریغ نکرده بودن!(عمق دردناکی این مسائل فیزیکی و جسمانی رو بعلاوه ی تنش های روحی یک زن باردار و شیرده رو فقط یه خانم می تونه بفهمه تو بازجویی ها به خواهرم گفته بودن دوست داری قبل از زایمان اعدامت کنیم یا اول بچه ات به دنیا بیاد بعد اعدام شی؟ و منوچهری تأکید کرده بود که اول بچتو اعدام می کنیم بعد هم خودتو و از ته دل خندیده بود! چهره ی منوچهری، خنده هاش، فریادهاش، بازجوییش و شکنجه هاش از خاطرات تلخیه که من مطمئنم هیچ زندانی سیاسی دهه ی 50 فراموش نخواهد کرد. و همپالکی هاش هم کم نبودن: امثال ریاحی که من از یکی از زندانی های آزاد شده ای که عضو یکی از سازمان های چریکی کمونیستی بود شنیدم که تخصصش خرد کردن مچ پای بچه های زندانی بوده و !) موقع شکنجه به گذروندن دوره ی این تخصص در اسرائیل افتخار می کرد و می گفت شما جوجه کمونیستا چی خیال کردینو فکر کردین با کی طرفین؟! ما دوره هامونو تو موساد گذروندیم!! یکی از شاگردام چند روز پیش راجع به اقداماتی که باید انجام بشه واسه آزادی یکی از بستگانش که در جریان حرکت های دانشجویی چند ماه اخیر بازداشت شده از من می پرسید و من که برام جالب بود بدونم وضعیت زندانیا چه جوریه وقتی فهمیدم روزی چند بار با خونه تماس می گیرن خنده ام گرفت!بگذریم چند ماه از این ماجرا گذشته بود که جرقه های انقلاب روشن شد و منو خونوادم یه پامون تو تظاهرات خیابونی و تحصن خونواده های زندانیان سیاسی در کانون وکلای ساختمان دادگستری بود و یه پامون در زندون های مختلف!! سید محمد رضا بعد از مدتی به خاطر صغر سن آزاد شد و البته تمام جرائمشو شوهر خواهرم به گردن گرفت و با توجه به جو به وجود آمده در ابتدای انقلاب به دستور مستقیم شاه در عوامفریبی اواخر سال 56 با عنوان فضای باز سیاسی و گزارش سازمان عفو بین الملل و حقوق بشر ساواک نرمش نشون داد و از همون موقع هم داشتن کتاب های دکتر شریعتی آزاد اعلام شد و بخشی از جرم خانواده ی ما هم که داشتن این کتابا بود عملا از بین رفت ولی داشتن حتی رساله ی!!! حضرت امام هم آزارشون می داد و ما جلد رساله ی امام رو با جلد رساله ی آیت الله العظمی خویی (ره) پوشونده بودیم! یه خاطره ی جالبی که هنوز هم منو به خنده میندازه و از اون همه لطف خدا و معجزه ای که به چشم دیدم دلمو سرشار از امید می کنه این که: سید محمد رضا با کمک دو برادر (مهدی و حسینعلی شریف که گاهی اذان زیباشونو از رسانه ها پخش می کنن) در زیر زمین یک ساختمان قدیمی در خیابون شهباز )17 شهریور فعلی) شب ها تا صبح به تکثیر نوارهای سخنرانی امام در 15 خرداد مشغول بودن و مغازه ی این دو برادر فروشگاهی بود به نام صوت الشریف و نوارهای مذهبی مثل انواع روضه های مرحوم کافی و قرائت های عبدالباسط و... پخش می کرد و از دستگاه تکثیر نوار شب ها در زیر زمین استفاده می کردن. با بروز اولین تظاهرات سال انقلاب و امکان بازرسی اینجور مغازه ها توسط ساواک، سید محمد رضا نوار اصلی سخنرانی حضرت امام (نوار مادر) رو با خودش آورد خونه و روز محاصره ی منزل تعدادی از مأمورین کارشون بازرسی نوارها بود. بر حسب اتفاق همین نوار قاطی نوارهای دیگه ای شده بود که عموما یا سمفونی های بتهوون بود یا آلبوم استاد شجریان (شکر خدا قبل از انقلاب هم خانواده ی ما به دلیل فاسد بودن غالب خواننده ها و باصطلاح هنرمندا، اهل موسیقی های مبتذل و کوچه بازاری رایج نبود، البته نمی گم گوش نمی دادیم ولی خداییش پول پای این چیزا نمی دادیم و همونی بود که رادیو و تلویزیون پخش می کرد و ما هم چندان علاقه ای به این مقولات نداشتیم) به هر حال دو تا نوار کاست اون روز تو خونه ی ما بود که به معجزه ی الهی ساواک متوجه نشد و گر نه... خدا می دونه چی می شد. یکیش دکلمه ی «از یک دو قطره تا اقیانوس» بود که توسط گروهی از طرفدارای چریک های فدایی خلق ضبط شده بود و متن بسیار زیبا و تندی علیه رژیم و شخص شاه داشت و موسیقی زمینه ی دکلمه گاهی در فاصله ی سکوت خواننده ی متن دکلمه خیلی کوبنده و حماسی بود و هر بار مأمور ساواک این نوار رو گذاشت فقط بخش موسیقیش پخش شد. یعنی مأمور نوار رو می برد عقب و وقتیplay رو می زد، قسمت موسیقیش میومد و یا نوار رو می برد جلو و باز بر حسب اتفاق(و از نظر من لطف خدا) قسمت موسیقیش – نه متن دکلمه – پخش می شد! مأمور هم از خیر این نوار گذشت و نوارها رو یکی یکی کنترل کرد تا رسید به نوار حضرت امام! نمی گم جاتون خالی!! چون فقط اضطراب اون لحظه رو خدا می دونه و بس! مادرم چون قبلا این نوار رو شنیده بود، حساسیت موضوع و خطر پیش اومده رو خیلی خیلی نزدیک و وحشتناک درک کرده بود. برای من اما... فقط خطر بود که حس می شد، با چه عمقی؟ نمی تونستم بفهمم! فقط می دونستم این نوار نباید دست ساواک بیفته همین! با صدای آروم و زیر لب مادرم که نالید: «یا زهرای مرضیه!» فهمیدم لحظه ی سختیه و با دیدن چهره ی رنگ پریده ی مادرم که کم کم داشت از حال می رفت فهمیدم که باید با تمام وجود از خدا کمک بخوام و همین کارو هم کردم و همون لحظه خدا رو به تمام مقدسات عالم قسم دادم که به خیر تموم کنه. مأمور ساواک نوار رو تو ضبط گذاشت و دکمه ی play رو زد. صدای فریاد امام که از قاعده ی ننگین کاپیتولاسیون به شدت انتقاد می کرد بلند شد. این نوار چون نوار مادر بود و تعداد زیادی ازش تکثیر شده بود خش افتاده بود و برای کسی که قبلا اونو نشنیده بود چندان مفهوم نبود و باید با دقت گوش می دادی تا ببینی چی می گه. مأمور ساواک که از قیافش معلوم بود هنوز مطلبو نگرفته! نوار رو برد عقب... برد جلو... پشت و رو کرد و... وقتی به قسمتای اعلام خطرهای مکرر امام رسید، مادرم شروع کرد به جوسازی و منحرف کردن مأمورا: آخه جرم بچه های ما چیه که گرفتینشون، مگه نماز خوندن جرمه؟ مگه دینداری و به حرف خدا و پیغمبر عمل کردن خلافه؟ آخه چی از جون ما می خواین؟...» مادرم کم کم افتاده بود به بد و بیراه گفتن که نوار رسید به این قسمت که: «آقایان به داد اسلام برسید... رفت اسلام...» و صدای گریه ی امام و جمعیت... بلافاصله مأمور ساواک گفت: «خانوم چرا شما تا هر چی می شه پای خدا و پیغمبرو وسط می کشین؟ چرا فکر می کنین فقط خودتون دیندارین؟ بابا به خدا ما هم اهل خدا و پیغمبریم ما هم اهل نماز و روزه و مجلس روضه ایم...» و بعد در حالی که بی حوصله ضبطو خاموش می کرد و می رفت سراغ نوار بعدی اشاره به نوار امام کرد و گفت: «الان همین نوارو منم تو خونمون دارم! شما فکر کردی ما روضه ی کافی گوش نمی دیم؟!!!!» اون روز من بلد نبودم چه جوری خدا رو شکر کنم و با چه جمله ای عمق خوشحالیمو از رهایی از چنین خطربزرگی که از بیخ گوشمون گذشت ابراز کنم. ولی بعد ها که بزرگتر شدم و تو کتابای درسی و سخنرانی های و کتابایی که می تونستم آزادانه بخونم از قول امام سجاد(ع) جمله ی مناسب رو پیدا کردم: «الحمد لله الذی جعل أعدائنا من الحمقاء»
تا همین جا بسه؟... یا دوست دارین ادامه بدم؟... + نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386 3:9 توسط مرهم |
|