تبليغاتX
بچه کنکوری

بچه کنکوری

این پست در واقع شعر آقای خلیل جوادی است که در یک مراسمی که آقای امیر حسین مدرسی مجریش بود قرائت کرد. و من از طریق بلوتوث تو گوشیم دریافتش کردم. از اون جایی که خودم به شدت با شوخی با مقدسات و خدا و پیامبر مخالفم، اولای شعر رو که شنیدم خوشم نیومد ولی تا آخراش رسید فهمیدم موضوع چیه. اینو واسه اون دوستایی می گم که ممکنه با خوندن اوایل شعر مثل خود من تعجب کنن. پیشنهاد می کنم تا آخرش بخونین و زود قضاوت نکنین. (ضمنا نگارش این پست کاملا محاوره ایه و برای بهتر خوندن اون مجبور شدم بعضی کلمات رو همون طور که خونده می شن بنویسم نه شکل صحیحشو)

 

يه شب كه من حسابي خسته بودم

همينجوري چشامو بسته بودم

سياهي چشام يه لحظه سر خورد

يك دفعه مثل مرده ها خوابم برد

تو خواب ديدم محشر كبري شده

محكمه ي الهي برپا شده

خدا نشسته، مردم از مرد و زن

رديف رديف مقابلش وايسادن

چرتكه گذاشته و حساب مي كنه

به بنده هاش عتاب خطاب مي كنه

 

مي گه چرا اين همه لج مي كنين

راهتونو بيخودي كج مي كنين

آيه فرستادم كه آدم بشين

با دلخوشي كنار هم جمع بشين

دل هاي غم گرفته رو شاد كنين

با فكرتون دنيا رو آباد كنين

عقل دادم بريد تدبر كنين

نه اين كه جاي عقلو كاه پر كنين

من بهتون چقدر ماشالا گفتم

نيافريده باريكلا گفتم

من كه هواتونو هميشه داشتم

حتي يه لحظه گشنتون نذاشتم

اما شما بازي نكرده باختين

نشستين و خداي جعلي ساختين

هر كدوم از شما خودش خدا شد

از ما و آيه هاي ما جدا شد

يه جو زمين و اين همه شلوغي؟!

اين همه دين و مذهب دروغي؟!

حقيقتاً شماها خيلي پستين!

خر نباشين گاوو نمي پرستين!

 

از توي جمع يكي بلند شد ايستاد

بلند بلند هي صلوات فرستاد

از اون قيافه هاي حق به جانب

هم از خودي شاكي هم از اجانب

گفت چرا هيشكي روسري سرش نيس؟

پس چرا هيشكي پيش همسرش نيس؟

چرا زنا اينجوري بد لباسن؟!

مرداي غيرتي كجا پلاسن؟!

 

خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن

اينجا كه فرقي ندارن مرد و زن!

 

يارو كنف شد ولي از رو نرفت

حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت

چشاش مي چرخه نمي دونم چشه؟

آهان! مي خواد يواشكي جيم بشه!

ديد يه كمي سرش شلوغه خدا

يواش يواش شد از جماعت جدا

با شكمي شبيه بشكه ي نفت

يكهو سرش رو پايين انداخت و رفت

قراولا چندتا بهش ايست دادن

يارو وانستاد تا جلوش وايسادن

فوري درآورد واسشون چك كشيد

گفت ببريد وصول كنيد خوش بشيد!

دلم براي حوريا لك زده!

دير برسم يكي ديگه تك زده!

اگه نَرَم حوريه دلگير مي شه

تو رو خدا بذار برم دير مي شه!

 

قراول حضرت حق دمش گرم!

با رشوه ي خيلي كلون نشد نرم!

گوشاي يارو رو گرفت تو دستش

كشون كشون برد و يه جايي بستش

رشوه ي حاجي رو ضميمه كردن

توي جهنم اونو بيمه كردن

حاجيه داشت بلند بلند غر مي زد

داشت روي اعصابا تلنگر مي زد

 

خدا بهش گفت ديگه بس كن حاجي!

يه خورده هم حبس نفس كن حاجي!

اين همه آدم رو معطل نكن

بگير بشين اين همه كَل كَل نكن!

يه عالمه نامه داريم نخونده

تازه هنوز كرات ديگه مونده

نامه ي تو پر از كاراي زشته

كي به تو گفته جات توي بهشته؟!

بهشت جاي آدماي باحاله

ولت كنم بري بهشت؟ محاله!

يادته كه چقدر ريا مي كردي؟!

بنده هاي ما رو سيا مي كردي؟

تا يه نفر دور و ورت مي ديدي

چقدر ولا الضالينو مي كشيدي؟!

اين همه كه روضه و نوحه خوندي

يه لقمه نون دست كسي رسوندي؟!

خيال مي كردي ما حواسمون نيست؟

نظم و نظام هستي كشكي كشكي است؟

هر كاري كردي بچه ها نوشتن

مي خواي برو خودت ببين تو زونكن!

 

خلاصه وقتي يارو فهميد اينه

بازم درست نمي تونست بشينه

كاسه ي صبرش يه دفعه سر مي رفت

تا فرصتي گير مي آورد در مي رفت

قيامته اينجا عجب جائيه!

جون شما خيلي تماشائيه!

از يه طرف كلي كشيش آوردن

كشون كشون همه رو پيش آوردن

گفتم اينا رو كه قطار كردن

بيچاره ها مگه چي كار كردن؟

مأموره گفت مي گم بهت من الان

مفسد في الارض كه مي گن همينان

گفت كه اينا بهشت فروشي كردن

بي پدرا خدا رو جوشي كردن

به نام دين حسابي خوردن اينا

کفر خدا رو درآوردن اینا

بدجوری ژاندارکو اینا چزوندن

زنده توی آتیش اونو سوزوندن

روی زمین خدایی پیشه کردن

خون گاليله رو تو شيشه كردن

اگه بهش بگي كلاتو صاف كن

بهت مي گه بشين و اعتراف كن

هميشه در حال نظاره بودن

شما بگو اينا چي كاره بودن؟

 

خيام اومد يه بطري ام تو دستش

رفت و يه گوشه اي گرفت نشستش

حاجي بلند شد با صداي محكم

گفت اين آقا بايد بره جهنم

 

خدا بهش گفت تو دخالت نكن

به اهل معرفت جسارت نكن

بگو چرا به خون اين هلاكي

اين كه نه مدعي داره نه شاكي

نه گرد و خاك كرده و نه هياهو

نه عربده كشيده و نه چاقو

نه مال اين، نه مال اونو برده

فقط عرق خريده رفته خورده

آدم خوبيه هواشو داشتم

اينجا خودم براش شراب گذاشتم

 

يكهو شنيدم ايست خبردار دادن

نشسته ها بلند شدن وايسادن

حضرت اسرافيل از اونور اومد

رفت روي چارپايه و چند تا صور زد

ديدم دارن تخت روون ميارن

فرشته ها رو دوششون ميارن

مونده بودم كه اين كيه خدايا!

تو محشر اين كارا چيه خدايا!

فكر مي كنين داخل اون تخت كي بود؟

الان مي گم! يه لحظه! اسمش چي بود؟!

اون كه تو دنيا مثل توپ صدا كرد

همون كه اين لامپا رو اختراع كرد

همون كه كارش عاليه اون ديگه!

بگيد بابا! توماس اديسون ديگه!

خدا بهش گفت ديگه پايين نيا

يه راست برو بهشت پيش انبيا

وقتو تلف نكن توماس زود برو

به هر وسيله اي اگر بود برو

از روي پل نري يه وقت مي افتي

مي گم هوايي ببرند و مفتي

باز حاجي ساكت نتونست بشينه

گفت كه مفهوم عدالت اينه؟!

توماس اديسون كه مسلمون نبود

اين بابا اهل دين و ايمون نبود

نه روضه رفته بود نه پاي منبر

نه شمر مي دونست چيه و نه خنجر

يه ركعت هم نماز شب نخونده

با سيم ميماش شب رو به صبح رسونده

 

حرفاي يارو كه به اينجا رسيد

خدا يه آهي از ته دل كشيد

حضرت حق خودش رو جا به جا كرد

يه كم به اين حاجي نيگا نيگا كرد

از اون نگاهاي عاقل اندر

سفيهشو بايد بيارم اين ور!

با اين كه خيلي خيلي خسته هم بود

خطاب به بنده هاش دوباره فرمود

 

شما عجب كله خرايي هستين

بابا عجب جونورايي هستين

شمر اگه بود آدولف هيتلر هم بود

خنجر اگر بود رُوِلوِر هم بود

حيفه كه آدم خودشو پير كنه

و سوزنش فقط يه جا گير كنه

مي گيد توماس من مسلمون نبود

اهل نماز و دين و ايمون نبود

اولاً از كجا مي گين اين حرفو

در بيارين كله ي زير برفو

اون منو بيشتر از شما شناخته

دليلش هم اين چيزائيه كه ساخته

درسته گفته ام عبادت كنين

نگفته ام به خلق خدمت كنين؟

توماس نه بمب ساخته نه جنگ كرده

دنيا رو هم خيلي قشنگ كرده

من يه چراغ كه بيشتر نداشتم

اونم تو آسمونا كار گذاشتم

توماس تو هر اتاق چراغ روشن كرد

نمي دونين چقدر كمك به من كرد

تو دنيا هيچ كس بي چراغ نبوده

يا اگه بوده هم تو باغ نبوده!

 

خدا براي حاجي آتيش افروخت

دروغ چرا يه كم براش دلم سوخت

طفلي تو باورش چه قصرا ساخته

اما به اين جا كه رسيده باخته

يكي مياد يه هاله اي باهاشه

چقدر بهش مياد فرشته باشه

اومد رسيد و دست گذاشت رو دوشم

دهانشو آورد كنار گوشم

گفت تو كه كله ات پر قرمه سبزي است

وقتي نمي فهمي بپرسي بد نيست

اين كه نشسته يه مقام والاست

مترجمه، رفيق حق تعالي است

خودِ خدا نيست، نماينده اشه

مورد اعتمادشه بنده اشه

خداي لم يلد كه ديدني نيست

صداش با اين گوشا شنيدني نيست

شما زمينيا همه اش همينيد

اونور ميزي رو خدا مي بينيد

همينجوري مي خواست بلند شه نم نم

گفت كه پاشو بايد بري جهنم!

وقتي ديدم من هم گرفتار شدم

داد كشيدم يك دفعه بيدار شدم!

+ نوشته شده در دوشنبه 23 اردیبهشت1387 18:22 توسط مرهم |


 

ديروز دنبال فلش مموري خودم مي گشتم و هر جا سرك كشيدم پيداش نكردم. رفتم سراغ ميز كامپيوتر، ميز تحرير و كتابخونه و.... دست آخر با ناراحتي زياد رفتم سر وقت كمد وسايل شخصيم و دخترم كه ديد كم كم دارم كلافه مي شم و به خاطر مشكل قلبيم نبايد دچار هيجان و استرس بشم(كه چقدر هم نمي شم!!!) تمام كمد رو خالي كرد كف اتاق! بلكه لا به لاي وسايل افتاده باشه و اين جوري پيدا بشه... بگذريم كه بعدا يادم اومد به ضبط ماشين وصلش كرده بودمو يادم نبود!... اما چيزي كه مي خوام بگم اين نيست... وقتي وسايل كمدم رو از كف اتاق جمع مي كردم، چشمم به يكي از پوشه هاي كهنه و قديمي افتاد كه مربوط به دهه ي 60 مي شد. سال هاي آخر دبيرستان، سال هاي اول دانشگاه و آغاز كار من به عنوان يه «معلم»! پوشه رو باز كردم... با يك نگاه، انبوهي از خاطرات تلخ و شيرين جلوم ترسيم شد و منو با خودش برد به همون سال ها!
نامه هاي درد دل بچه ها، نظرخواهي آخر سال خودم از شاگردا و تعريف ها و انتقادهاي بچه ها، عكس هاي يادگاري سر كلاس، كارت دعوت عروسي چندتا از شاگردا و... نامه هاي فدايت شوم بعضي بچه هايي كه اون سال ها به شدت به من وابستگي عاطفي پيدا كرده بودن! (من همه ي نامه ها و عكسا و يادگاري هاي شاگردامو نگه مي دارم) از نامه هاي پديده از اهواز، تا نامه هاي فريبا و زهرا و فاطمه، شهناز و افسانه و ماهرخ از يزد و شيراز، اصفهان، تبريز، زاهدان... حتي نامه هايي از خود تهران مثل نامه ي هديه، زهرا، ندا و يا نامه هاي بهناز از كراچي، مهديه از مسكو، زهره از منچستر، اعظم از توكيو، مژگان از نيويورك، ناهيد از فرانكفورت، ناهيد از فرانكفورت، ناهيد از فرانكفورت... آخ خ خ خ خ خ خ خ.... ناهيد!
هيچ وقت يادم نمي ره كه به خاطر نماز خوندنش چقدر شكنجه مي شد! يا روزي كه اومد حكم روزه رو ازم پرسيد كه اگه به زور مجبور به خوردن چيزي باشه بازم روزش درسته يا نه! و وقتي بهش تكليفشو گفتم بغضش تركيد و با هق هق برام تعريف كرد كه مادر و برادرش وقتي فهميدن روزه گرفته به زور تو دهنش مشروب ريختن! از نمازهايي برام گفت كه به خاطر بي اعتقادي خونوادش مجبور بود تو حمام خونه بخونه! و ساعت كامپيوتري كه يه موج رو مي گرفت و اون شباي جمعه باهاش دعاي كميل رو گوش مي داد! خوب يادمه با هم قرار داشتيم به اين فراز دعا كه رسيديم «الهي و ربي من لي غيرك» همديگرو دعا كنيم و من بر بي كسي او در اين عقيده و مرام بارها گريسته بودم! يادم اومد چه فيلمايي كه سر خونوادش در نياورديم! جلسات قرآني كه به اسم پارتي مي رفتيم و من وقتي اونو به خونشون كه يه آپارتمان بزرگ تو ميرداماد بود مي رسوندم، چون مي دونستم مادرش تنها تو خونس چادرمو در مي آوردم و كنار آسانسور مي ذاشتم، روسريمو شل و ول مي كردم و تا در خونه باهاش مي رفتم. تا مادرش خيالش از بابت رفيقاي ناباب!! راحت باشه و تا حدي تيپ منو ببينه و گير بهش نده و بعد با يه دنيا بغض فرو خورده و دل شكسته به خونه بر مي گشتم. موقع ازدواج من ناهيد به شدت افسرده شده بود. چون فكر مي كرد تنها تكيه گاهش (كه به خيال خودش من بودم) رو داره از دست مي ده. و من هر چي بهش دلداري مي دادم كه من با كسي كه نخواد من در ارشاد و راهنمايي شاگردام تلاش كنم اصلا ازدواج نمي كنم، دلش آروم نمي شد. بعد كه من با همسرم شبا اونو به خونه ي مادر بزرگش كه نزديك منزل ما تو خيابون جمهوري بود مي رسونديم، خدا رو شكر مي كرد كه ازدواج من نه تنها باعث دوري اون از من نشده بلكه من راحت تر از قبل مي تونم باهاش در ارتباط باشم....
ياد روزايي افتادم كه براي ازدواج ناهيد خواستگارا خونه ي من ميومدن و ما وضعيت خونواده ي ناهيدو بهشون مي گفتيم تا موقعيتشو بدونن و با يه نقشه ي حساب شده براي خواستگاري برن خونه ي خودشون... اما قسمت نشد... و خونواده اش قبل از اين كه موفق به ازدواج بشه به صورت قاچاق (اول مادر و برادر كوچكترش و بعد هم برادر بزرگترش) راهي آلمان شدن و ناهيد كه هنوز پاسپورتش (البته جعلي!) آماده نبود موند و پدرش... و وحشت تنهاييش تو خونشون با وجود پدرش!!! چه شبايي كه من وحشت زده با صداي التماس هاي ناهيد بيدار مي شدم و با هق هق گريه اي كه ته گلوم گير كرده بود شب رو به صبح مي رسوندم... و هيچ كدوم از خواستگارهاي متشرع! نتونستن بفهمن كه اين بچه در چه جهنمي زندگي مي كنه و براي نجاتش چقدر وقت كم داره! دو سه تاشون هم كه ديدنش گفتن: «ما يه عروس زاغ و بور مي خوايم!!!» و ناهيد گناهش اين بود كه سبزه بود، با چشماني سبز و معصوم كه آرامش نسيم و خروش موج را با هم داشت!
ناهيد رفت.... او را بردند..... و او برايم نوشت... از غربتي تازه... توحشي مدرن... و امنيتي وحشتزا! از بين تمام كسايي كه هر روز مادرش واسه ازدواج بهش معرفي مي كرد (از ژاپني و چيني و سوئدي گرفته تا امريكايي و ايتاليايي)، به يه كشيش آلماني رضايت داد و با پناه بردن به او  خودشو از خواسته هاي رنگارنگ خانوادش نجات داد.
ناهيد رفت.... او را بردند..... و او در نامه هايش مي نوشت كه هر روز بيشتر به عمق اين كلام اميرالمؤمنين پي مي برد: «الهي و ربي من لي غيرك» يادمه تا شش ماه لب به غذاهاي گوشتي نزد و فقط برنج نيمه پز با سس مي خورد! و من براش نوشتم كه او در حكم يه مضطره و استفاده از گوشت غير ذبيحه براي او اشكالي نداره... ازش خواستم به خودش سخت نگيره... حفظ دين رو در حد وسعش انجام بده... براي حجاب به بهانه ي باراني بودن هواي فرانكفورت، شال گردن مي انداخت و نمازش رو به بهانه ي ورزش به جا مي آورد....
آخرين نامه ي ناهيد درست وقتي به دستم رسيد كه عازم مكه بودم. با هم قرار گذاشتيم اگه تونست بياد اونجا و من هزينه ي سفرشو تقبل كردم و تاريخ پروازهامونو با هم چك كرديم... ولي ناهيد هيچ وقت نيومد و تلفن هاي مكرر من با تندي يك لهجه ي غليظ آلماني بي جواب موند و هرگز نفهميدم چه بلايي به سر آن موجود نازنين اومد.
حالا كه فكر مي كنم، به نظرم مي رسه كه من چقدر عوض شدم!!! يه روزي من پا به پاي ناهيد و امثال اون (كه تو منطقه ي 3 زياد بودن و البته ناهيد يه سر و گردن از اونا بالاتر بود) براي اعتقادمون مي جنگيديم و در فضاي طاغوت زده ي خونه هايي كه با هرزگي و فساد داستان فرعون و آسيه رو ترسيم مي كردن، بچه ها رو ياري مي داديم... ولي الان... چه طوري از دينداري بچه ها حمايت مي كنيم؟!!  اصلا چند درصد از بچه ها براي حفظ ديانتشون اين جور عذاب مي كشن؟!
ايام بزرگداشت مقام معلمه و من معلمي بزرگ مثل ناهيد داشتم كه خودش فكر مي كرد من معلمش ام! و نمي دونست با دينداري خالصانه اش چه درس بزرگي به من داده!
من چقدر عوض شده ام!!! دغدغه ي اون روزاي من گرفتن بن نخود و عدس و... نبود و اين همه شور و شوق براي تعليم و تربيت داشتم! چرا امروز فقط درد حقوق عقب افتاده اي (كه البته حق منه) منو آزار مي ده؟... پس بچه ها چي؟! تعليم و تربيت چي؟ ناهيد و امثال ناهيد چي مي شن؟ ناهيد چي شد؟!
ناهيد رفت.... او را بردند.... و من هنوز در انتظار يك لبخند بي صداي او كه پژواك هزاران فرياد درون است مي مانم...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 0:19 توسط مرهم |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

قبلا (همین پارسال!!!) این وبلاگ یادداشت های درسی و غیر درسی یه دبیر معارف بود واسه شاگردایی که خیلی دوستشون داره. اما الان دیگه همه ی یادداشت ها غیر درسیه ولی اونی که اهلشه از همین نوشته ها هم درس خودشو یاد می گیره...! بچه كنكوري! دانشگاه فقط يكي از پل هاي زندگيه كه شايد لازم باشه ازش عبور كني نه حتما...


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385



پیوندها

پايگاه اطلاع رساني آيت الله صانعي
گنبد افلاک
شب غزل
دلنوشته
خط عشق
مهمون تازه وارد (مرجان جونم)
حرف های تنهایی (دکتر محمد جواد خرازی فرد)
كاكو شيرازي
دو قطره تا اشک(زهرای نازنینم)
اشکنامه(مجید مه آبادی..آدم برفی..پروانه)
دنیای لیلی(لیلی عزیزم)
رها رضایی(رها جون)
دنیای من (دیبا خانوم)
برداشت آزاد
قانون دانان قانون شکن
بانوی ماه و آب(ساناز گلم)
سهیل پرنده(پرنده ی قفسی)
سایت شخصی حمید رحمانی
زیست پیام(اطلاعات زیست شناسی واسه بچه کنکوریای رشته ی تجربی) (همکار خوبم خانم شهین الیاسی)
طلب وصل(رهپویان وصال شیراز)
فصلنامه پژوهشی حوزه
دبیرخانه راهبری دین و زندگی (خراسان رضوی(ع))
زمزمه های شبانه (داداش امیر حسین)
وبلاگ بزرگ خاورمیانه (جناب سرهنگ امین!)
از هیچ کجا تا خداحافظ
گروه الهیات استان سیستان و بلوچستان(محمود رضا کمالی جوان)
کاش مرا هم مرهمی بود(خودم)
سایت گروه تعلیم و تربیت دینی دفتر برنامه ریزی و تألیف کتب درسی
انتقاد اجتماعی درد دل شخصی(داداش مجید)
چرا اسم تو لیلا نیست؟(دکتر علی طلوعی)
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin