تبليغاتX
بچه کنکوری

بچه کنکوری

دیشب تا صبح سرم بر زانوانش بود و من به نیابت از تمامی چشم های مشتاق و دل های ابری خاضعانه باریدم... اینجا به گمانم زمینی ترین جای اسمان... نه!... چه می گویم؟! آسمانی ترین جای زمین است!

دست ها پرچم های نیازند و سکوت نگاه، بلندترین فریاد است! این جا نمایشگاهی است از خواسته ها و اعتفادها(ی حتی غلط و خرافی!!)... همه جور آدم  همه جور درد و همه جور نگاهی را می توانی ببینی... و خودت را نبینی!

در این میان یک چیز اما برای من همیشه تازگی دارد

دلم تنگ می شود... درست!

حال و هوایم به هم می ریزد... قبول!

اما چه کسی گفته در محضر بزرگوارانی چون او فقط باید نالید؟!

مگر نه این که روح زنده ی  آن ها ما را می بیند و صدای ما را می شنود؟

پس باید زنده شان بدانیم... در محضر کدام حجت زنده ی خدا امر به نالیدن شده است؟! نمی دانم!

خوشحالم... به قول کسی که در این سفر هم ندیدمش بسی شادمانم!!

بعد از تحمل ماه ها کار و کار و کار... خستگی و فشار و درد و...

اینک سکوت و سکون... مهربانی و صفا... نوازش و آرامش و هر آن چه از جنس خداست به سراغم آمده و من برای چندین ماه دیگر کار و کار وکار... پر انرژی و قبراق و سرحال با دستی پر از چکه های رحمت و نور آماده ام و برای رویارویی با شلوغی ها و آلودگی های شهر دود گرفته ام که با آدمهای دود زده اش ادای مدرنیزم و تمدن و نوگرایی را در می آورد و از آن همه تجدد قرن بیست و یکم ایدز و کراک و مدل مو و لباسش را پذیرفته است (و تمدن جدید در بذل و بخشش این قبیل محصولات خویش چه قدر دست و دل باز است!!) حریف می طلبم و به یک نیم نگاه محبت آمیز مولایم تمام رشته های آنان را پنبه می کنم!

درست است که از بس که کم آوردم و فضای سنگین شهر خاکستری من تاب نفس کشیدن را از من گرفت و از مصیبت های مدرن به دامانش پناه آوردم... اما آن چنان جذبه ی آسمانی آقا از زمین دورم کرد که صبحگاه که مؤذن به شهادت و یگانگی خداوند شهادت می داد نوازش دستان مهربانش را که بر سر زوار می کشید با تمام وجود احساس کردم و یک نگاه مهربانش حتی در عالم خیال من کافی بود تا به حسی برسم که شاید به ذوق زدگی کودکانه فقط بتوانم تشبیهش کنم. گر چه می دانم آنان که خود اهل دل اند بهجتش می نامند... و من هربار در حرم سلطان پیش از آن که از ابهت و جلالت بارگاهش بر خود بلرزم و به ناله ای که معجونی است از نیاز و ترس و حاجتمندی (و شائبه های دنیوی را نیز به هم آمیخته دارد)، و به جای آن که فریاد و ضجه ای باشم در برابر آن همه رأفت و شفقت و مهر... تضرعاً و خفیةً(۱) از محضرش پوزش می طلبم از این که شیعه ی آبرومندش نبوده ام و آبروداری شیعه نکرده ام... از این که به آن چه مرضی خدای او بوده است، گرچه دیگران را توصیه کرده ام خود عمل نکرده ام... از این که... اما همان مهر و آرامشی که باید در تشرف به وقت حیات آنان داشته باشم سراغم می آید و مرا حالتی می رود که... فقط می گویم:

خدا نصیبت کند...

از خودش می خواهم تو را با بهجت و سروری که مرا دست داده است به خویش بخواند

 

(۱) در قرآن آمده است خدا را با تضرع (نالیدن مؤدبانه و از سر خشوع) و به آهستگی بخوانید. حالا عربده های آن چنانی بعضی نوحه خوان ها را به چه حسابی باید گذاشت؟ خدا می داند! ان شاء الله که نمی دانند!

 

+ نوشته شده در جمعه 24 خرداد1387 18:47 توسط مرهم |


سال ها بود که سينه ی كودكي ام به وسعت يك گلدان كوچك بوي ياس را در آغوش می كشيد
و هر بار در زمزمه هاي ماجراي ياس من باريدم...
گلدانم شكفت و نهال ياس در آن قد كشيد
من از كودكي جستم و به بلوغ دانستن رسيدم
اما ياس جوان من
باز هم همان بوي عطر آميخته با خاك و كوچه باغ دلتنگي را داشت
دشت سينه ام پا به پاي من بزرگ شد
وسعت گرفت و بياباني شد بي انتها
از گلدان كوچك كودكيم اثري نبود
و عطر آن روزها ديگر كفاف شامه ي كنجكاو مرا نمي داد
سراغ ياس را گرفتم
اما جز همان لالايي قديمي نشنيدم
ياس را فرياد كردم و انعكاس فريادم باز همان قصه ي كودكي بود!
سال هاي سال گذشت
ياس جوان و شاداب من شده بود يك قصه ي پير! بي رمق و خش دار
كه ديگر حتي ناي شنيده شدن هم نداشت
به خود آمدم... به راستي اين همان ياس من است؟!
نه!... من اين ياس را نمي خواهم
به دنبال ياس خودم تمام تاريخ را دويدم
از كوچه هاي اندلس تا قسطنطنيه را يك نفس بال بال زدم
و از نجران تا خود مدينه سينه خيز رفتم
و در محله ي بني هاشم شميم ياس مشامم را نواخت
سلمان بود و ذكر نور
زني از انصار بود و چشمه هاي دانايي
زنان مهاجر بودند و قلم و لوح و شرح قرآن
جابر بود و حديث كسا
زنان خيبر بودند و...
واي بر من... من در كدامين كوره راه تاريخ به خواب رفته بودم؟
كه اين همه را نديده بودم
مرا چه شد كه از ياس تنها بوي غربتش را مي شناختم!
و اين همه لطافت و بركاتش را نديده بودم؟
تازه دانستم  از ياس عمري است هيچ نمي دانم
من ياس را تنها در خزان شكستگي و دردمنديش
خلاصه كرده بودم گويي هيچگاه بهاري براي شكفتن نداشته است!
آخر ياس زيباي من كجا و اين همه رنجوري و بي رمقي كجا؟!
ياس من در سخت ترين هنگامه ها نيز پايدار بود و راست قامت
با اقتدا به يك كرشمه ي ياس من بود
كه أم عدنان فرمانده ي چهار صد جنگاور بود در فلسطين!
ياس سفيد من هرگز به شعله هاي هيچ آتشي نمي سوزد
ياس زيباي من هرگز به سيلي هيچ زمستاني كبود نمي شود
چرا ياس مرا اينگونه نشانم دادند؟
چرا از ياس من آن همه زيبايي و ريشه داري را نياموختند؟
چقدر عذابم مي دهد اين قصه ي كبودي و سيلي و پهلوي شكسته!
آخر مگر ياس مي شكند؟!
گيرم كه ساقه ي نازكش را كه به جوانه هم نشسته بود شكستند
بوي ياس هم مي ميرد؟!
بوي ياس را كه نكشته اند!
عطر و بوي ياس من به وسعت تاريخ جامانده است و به قامت تاريخ قد مي كشد
چرا كسي اين قامت استوار را نمي بيند؟
چرا كسي در مرداب متعفن و راكد جهالت
از عطر دلنواز و رويش و بالندگي ياس من چيزي نمي گويد؟
چرا نوازش هايش را كسي نمي آموزد؟
چرا به جاي آن كه مرا بياموزند
تا از آن همه لطافت به يادگار مانده از ياس، شاداب شوم
نفرت ياس شكنان هرزه را در دل تكثير كنم؟
مگر نه اين است كه لعنت و نفرين ابدي خدا كار آنان را خواهد ساخت؟
خدا را خدا را... ديگر بس است!
مرا به خود بگذاريد تا از رايحه ي بهشتي اش مست شوم
ياس من شراب حيات مي تراود از او
بگذاريد به جرعه اي از شبنمش 
عطش كام تشنه ام را در بيست و يكمين كوير جاهلي
سيراب سازم
واعظان رهايم كنيد...
نوحه خوانان ديگر از رخ نيلي و رنج سيلي و خوناب پهلو نگوييد
ديري است در شرح آن چه بايد گفت دير كرده ايد!
بر اين همه حقارت كرم هاي شب تاب تكبير نگوييد
خورشيد را بيابيد و بر آفتاب سلام كنيد!
راز گل ياس در آفتاب باليدن است...

+ نوشته شده در شنبه 11 خرداد1387 22:12 توسط مرهم |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

قبلا (همین پارسال!!!) این وبلاگ یادداشت های درسی و غیر درسی یه دبیر معارف بود واسه شاگردایی که خیلی دوستشون داره. اما الان دیگه همه ی یادداشت ها غیر درسیه ولی اونی که اهلشه از همین نوشته ها هم درس خودشو یاد می گیره...! بچه كنكوري! دانشگاه فقط يكي از پل هاي زندگيه كه شايد لازم باشه ازش عبور كني نه حتما...


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

شهریور 1388

مرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385



پیوندها

پايگاه اطلاع رساني آيت الله صانعي
گنبد افلاک
شب غزل
دلنوشته
خط عشق
مهمون تازه وارد (مرجان جونم)
حرف های تنهایی (دکتر محمد جواد خرازی فرد)
كاكو شيرازي
دو قطره تا اشک(زهرای نازنینم)
اشکنامه(مجید مه آبادی..آدم برفی..پروانه)
دنیای لیلی(لیلی عزیزم)
رها رضایی(رها جون)
دنیای من (دیبا خانوم)
برداشت آزاد
قانون دانان قانون شکن
بانوی ماه و آب(ساناز گلم)
سهیل پرنده(پرنده ی قفسی)
سایت شخصی حمید رحمانی
زیست پیام(اطلاعات زیست شناسی واسه بچه کنکوریای رشته ی تجربی) (همکار خوبم خانم شهین الیاسی)
طلب وصل(رهپویان وصال شیراز)
فصلنامه پژوهشی حوزه
دبیرخانه راهبری دین و زندگی (خراسان رضوی(ع))
زمزمه های شبانه (داداش امیر حسین)
وبلاگ بزرگ خاورمیانه (جناب سرهنگ امین!)
از هیچ کجا تا خداحافظ
گروه الهیات استان سیستان و بلوچستان(محمود رضا کمالی جوان)
کاش مرا هم مرهمی بود(خودم)
سایت گروه تعلیم و تربیت دینی دفتر برنامه ریزی و تألیف کتب درسی
انتقاد اجتماعی درد دل شخصی(داداش مجید)
چرا اسم تو لیلا نیست؟(دکتر علی طلوعی)
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin