|
فأينما تولو فثم وجه الله... يادش به خير دو سال پيش با تعدادي از همكارا مأموريت رفتيم مشهد و نماز ليلة الرغائب رو تو حرم امام رضا(ع) خونديم و كلي حظ معنوي برديم... اما پارسال تك و تنها تو بخش سي سي يو بيمارستان بستري بودم و نمازو رو تخت خوندم و پرستارا كمك كردن تا جهت تخت رو به قبله باشه و اصرارم به دكتر براي مرخصي فايده نداشت و من هم با پر رويي و با علم به اين كه ضرري برام نداره هر جوري بود ايام اعتكافو سر كردم... امسال اما... باز با جمع همكارا اين بار شمال بوديم و لب دريا... دريا همون دريا بود... شن ها همون شن ها بود... صبح و غروب دريا... مثل گذشته ها بود... اما... بگذريم! خيلي دوست دارم پاچه هامو بزنم بالا و با پاي برهنه روي ماسه ها راه برم و هر از چند گاهي كف هاي باقي مانده از موج پاهامو نوازش كنه! ولي از بس كه ساحل آلوده و كثيفه، تا دلت بخواد هوس همچين كارايي رو بكنه، كافيه سرنگ هايي رو كه تو ماسه ها فرو رفته ببيني تا از هوست پشيمون بشي! ما كه از خيرش گذشتيم! شب ليلة الرغائب (اولين پنج شنبه شب و شب جمعه ي اول ماه رجب)بود. داشتم فكر مي كردم نه به پارسال نه به پيرار سال! امسالو بگو! اونجاها كجا و اينجا كجا! تو اين فكرا بودم كه يه موج بزرگ منو به خودش آورد. اولش كه به تخته سنگ هاي كنار ساحل خورد خروشان بود... ولي موقع عقب نشيني و برگشتن به آغوش دريا نجيب و آروم زمزمه مي كرد... موج با من حرف مي زد! همون موقع بود كه آيه ي بالا تو ذهنم تداعي شد: پس به هر كجا روي بنماييد همان جا روي خداست! به خودم گفتم ديگه فرقي نمي كنه تو حرم باشي يا بيمارستان يا حتي روي آب! چشم بگشا كه جلوه ي دلدار در تجلي است از در و ديوار! همه جا قبله ي اوست... و آرامشي و از موج وضويي و سجاده ي ساحل و محرابي از دريا و طنين موج كه تكبيرة الاحرام مي گفت! نا گفته نماند كه از دوست بسيار عزيز و محبوبي كه در آن ساعات مبارك نايب الزياره ي من در مشهد بود الهام گرفتم و چنين سروده شد: ساحل آن شب بارها با لحن موج با من از آغوش دريا مي سرود پنجه هاي مهربان و پهن موج زلف ساحل را نوازش مي نمود با نسيمي از تنفس هاي آب حس و حالي تازه در جانم نشست موج تا بوسيد پايم با شتاب ماه در چشم تر دريا شكست مي روم در فكر و مي پرسم ز خود مي شود اين جا نماز عشق خواند؟ شور و حال هر شب من را چه شد؟ از مناجات سحرگاهم چه ماند؟ مي زني لبخند و مي بينم تو را قامتت در انحناي سجده است در نماز عشق مي بينم تو را خاستگاهي كه عروج بنده است پاسخم را با نمازت مي دهي با زبان موج در هر ركعتت راه بر محراب دريا مي بري اقتدا سازم به آن قد قامتت مي شود آغاز ركعت هاي عشق مي گدازد اشك چون آتشفشان عشق بازي مي كند جوياي عشق در شب آمال خوب عاشقان! + نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387 18:15 توسط مرهم |
اس ام اس... تلفن... کامنت خصوصی... عمومی... نخیر...هیچ کدوم راه نمی ده! چیکار کنم حالا؟ بلیت که ok شد و آخرشم اون تاریخی که من و اون دوست داشتیم باشه که نشد. دست آخر تله پاتیه کار خودشو کرد... الو... سلام خانومی! خوبی؟ - بالاخره چی شد این اومدن شما؟! - سه تا سوال ازت می پرسم صریح، بی تعارف و شفاف جواب بده... ok؟ - ok - اگه من اصلا نیام چطور می شه؟! - وای نگید... من کلی خوشحال بودم از این که میاین... - خوب حالا اگه اوایل تیر ماه بیام چی؟ وضعیتت چه جوریه؟ - خب... البته پروژه هام مال همون موقع است... ولی بد نیست ولی خیلی کارام زیاده! - خب حالا اگه مثلا 23 تا 26 خرداد بیام چی؟ - 23 خرداد؟ خوب من امتحانم 25 شروع می شه... ولی باز این موقع باشه بهتره! - خوب حالا اگه من بهت بگم 23 خرداد 1:30 ظهر اونجام چی می گی؟! - راست می گین؟!! واااای یعنی من می بینمتون؟! خیلی خوشحالم!! - پس تا 23 خرداد... (یه سری قرار و مدار و...)* بازم باهات تماس می گیرم... *** پنجشنبه 23 خرداد بازم یه اس ام اس: - مرهم جونی! مرهم گلم! عزیز دلم! من اصلا حواسم نبود با یکی از استادا قرار correction دارم و نمی تونم بیام! - ... جونم! عزیز دلم! اصلا فکرشم نکن... با خیال راحت به کارات برس بعدا با هم قرار می ذاریم. من امشب تا صبح تو حرم حال می کنم... *** صبح جمعه 24 خرداد بازم یه اس ام اس دیگه: - .....؟ - ..... - ..... - .....؟ - ..... - آه....! گفتم که ببینمت ولی ممکن نیست این رشته ی معماری تو آخر چیست؟! چون درس و کلاس و امتحان داری تو! تکلیف منی که عاشقت هستم چیست؟! (می رم به یه کافی نت و پست جدیدمو می ذارمو و... هر کاری که هر کی نت می ره می کنه!!) واسش کامنت می ذارم تا آدرس بده امانتی هاشو براش بفرستم *** شنبه 25 خرداد بعد از نماز مغرب و عشا: - امتحانمو خراب کردم! به بدترین شکل ممکن! - (دلداری و همدردی و...) - حالم گرفته اس... اصلا حوصله ی درس خوندن ندارم! - می خوای همین الان بیام دنبالت؟ - .... - ....** - خوب حالا که نمی شه فردا با یه نهار و بعدش یه آیس پک چطوری؟ - (بی جواب) - عروس رفته گل بچینه؟! عروس رفت گل بچینه... وسط راه یادش افتاد که یکشنبه صبح یه امتحان داره 2 بعد از ظهر هم باید یه پروژه رو تحویل بده! (شایدم بر عکس! زمان امتحان و پروژه رو می گم!) پس دیگه باید خوابشو ببینی که ببینیش! ای روزگار...!! *** یکشنبه 26 خرداد نیمه های شب یه اس ام اس: - شما تا کی اینجا هستین؟ فردا کی حرکت می کنین؟ می خوام بیام پیشتون! - تو هنوز بیداری؟! - فردا صبح میام - من امشب تا صبح حرمم وقتی اومدم یه زنگ بهت می زنم... (آدرس و تلفن و...) *** صبح یکشنبه 26 خرداد: ساکمو جمع و جور می کنم، بساط چای رو فراهم می کنم و یه missd call می ندازمو و چند دقیقه بعد با یه گزارش لحظه به لحظه بالاخره صدای زنگ خونه بلند می شه! سعی می کنم تا میاد بالا آماده باشم سر و وضعمو (مثلا!) مرتب می کنم و دستی به سر و روم می کشم و آشفتگی موهامو تو آینه مرتب می کنم و ... درو که باز می کنم همون فرشته ای رو می بینم که قبلا تو ذهنم ترسیم و تصور کرده بودم! خود خودشه... همون قد و قواره و تیپ و قیافه (شاید یه کمی! خیلی کوچولو لاغرتر و بلند قدتر!) تو چشماش برق جوونی و انرژی رو می شه به وضوح دید. چیزی که من تا حدودی انتظارشو نداشتم. شاید چون نوشته هاش یه کمی اونو یه آدم غمگین و غصه دار نشون می ده! خیلی زود صمیمی شدیم. بغلش کردم و تا چند لحظه سرشو روی سینه ام نگه داشتمو بوسیدم... با یه چای (که تنها وسیله ی پذیرایی مفتضحانه ی من تو دقایق آخر اقامتم بود!!) سر میز نشست و تعارف بالا و پایین نشستن رو جفتمون بی خیال شدیم! وقت تنگ تر از اون بود که به این مهمون بازیا بگذره! مثل خودم بود راحت راحت! از همه چی گفتیم: امتحان، استادا، خونواده، دوستا... حتی سهمیه ی بنزین! که باعث شد به خاطر محرومیت از سهمیه به دلیل داشتن ماشین پر مصرف انگ مایه داری بهش بزنم! چقدر خوب بود!! چقدر معصومیت تو چشماش موج می زد! چقدر دوست داشتم سرشو بذارم رو زانوهامو و موهاشو با پنجه هام نوازش کنم و اون از آرزوهاش بگه... از نامردیای بعضیا!! (حالا فکر کنین یکی از دوستای سابقش!) هر چی تو دلش مونده بگه(گر چه من دوست نداشتم تو اون لحظه چیزی ناراحتش کنه) از قرارمون واسه رفتن به مکه و یه زیارت با معرفت... نه سنتی و کلیشه ای که به همه یاد دادن! از چیزایی که دوست داره... وااااای!!! ساعت 9:30 شد؟!!! چقدر زود گذشت!! من باید 10:30 راه بیفتم! هنوز وسایلمو کامل جمع نکردم... وای خدا ظرفا رو هم که نشستم!!! ساکم کو؟! تو یه چشم به هم زدن همه چی تو ساک جا می گیره! در واقع چپونده می شه!! ظرفا تو یه سوت بی خیال خشک کردنشون می ره تو جا ظرفی و تو ذهنم زنده باد سید جواد! (سرایدار با معرفت ساختمون که باید جور بقیه ی کارا رو بکشه!) همه چی رو حل می کنه! کمترین وقتی واسه سوسول بازی و تا کردن لباسا و احترام به وسایل نیست... ای داد بیداد تو این هیر و ویری وسواس منم واسه جا نگذاشتن وسایل(که از نظر من نشانه ی شلختگیه!!) حالا گل کرده! اما نه! مثل این که چیزی واسه جا موندن نیست... لباشو ور می چینه و غر می زنه که آخه این چه وضعشه؟ این دیدار خیلی کم و کوتاه بود...! بعد با شیطنت می گه: اگه من بلیتتونو بردارم قایم کنم چی می شه؟! و من (یادم نیست بهش چی گفتم!)... بالاخره سر ساکو برام می گیره و تا سر کوچه که می رسیم ساعت 9:50 شده! بهش قول می دم اولین پستم بعد از رفتن راجع به اون باشه... (که نشد و رویا زد تو کاسه کوزه ی قولم!) به اولین ماشینی که رد می شه می گم دربست! و با کلی عذرخواهی از این همه عجله ازش خداحافظی می کنم... سوار که می شم با دیدن درای درب و داغون لگن زوار در رفته!! امیدم واسه رسیدن به موقع بر باد می ره ولی... بالاخره دقیقه ی 90 می رسم و جامو پیدا می کنم و یه نفس راحت! و البته درد قفسه ی سینه به خاطر تحمل اون همه هیجان!! ولی بی خیال!! این ملاقات استثنایی اون قدر بهم روحیه داده که بتونم این درد بی موقع رو تحمل کنم. چشمامو می بندم و به صندلی تکیه می دم و به سفر بعدی فکر می کنم و حرفایی رو که واسه گفتن تو این نوبت جا موند مرور می کنم... اول و آخر همه ی حرفا تو این سفر و شاید سفرای بعدی یه چیزه: ... جونم! دوستت دارم! * مگه تو خودت خواهر مادر نداری که می خوای ببینی قرار و مدارامون چی بوده؟ به تو چه بچه؟!! دهه! ** به دلایل کاملا امنیتی از شرح این گفتگو معذورم! + نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر1387 16:25 توسط مرهم |
+ نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387 22:57 توسط مرهم |
|