|
سلااام من اومدم!!!
سلااااام! يه سلام
بهاري به بلندي بيش از شش ماه غيبت! چقدر اين سلام لذت بخشه! اين پست فقط واسه
اينه كه بر و بچه ها بدونن ما برگشتيم، دوباره مي نويسيم و حال و هواي اينترنتي و
احوال پرسي هاي رايانه اي رو از دست نمي ديم... البته اگه خيلي دلتون
مي خواد جريان اين غيبت صغري رو بدونين مي تونم به با اين روزشمار نا مرتب يه
چيزايي بنويسم كه شما هم يه چيزايي دستون بياد: شهريور: هشدار پزشك،
انجام آزمايش و ام آر آي، تشخيص نياز به عمل جراحي همون شهريور: فشار
كار زياد براي شروع سال تحصيلي جديد، همايش نيمه ي شعبان بچه هاي فارغ التحصيل، پي
گيري برنامه ي عملياتي آموزش خانواده مدارس زير نظر خودم، دعوت از اساتيد و جلسه و
جلسه و جلسه... هنوز همون شهريور:
دوباره تأكيد دكترا رو استراحت مطلق!! بازم هنوز همون
شهريور: غر و لند اعضاي خانواده خصوصا همسر محترم كه با واگذاري بنده به تصميم
گيري خودم (بخوانيد همون: خودت مي دوني!!) منو بين عمل جراحي و ادامه وضعيت مخير
گذاشت!! و البته شديدتر شدن درد فهموند همون پروژه ي خودت مي دوني رو بايد دنبال
كرد! ببخشيد اين ديگه
آخراي شهريوره: 20 جلسه فيزيوتراپي، انواع و اقسام آمپول هاي شيري، قهوه اي،
كاكائويي و مخلوط!! با نون اضافه! ببخشيد به اضافه ي ده روز استراحت مطلق مهر: حضور لنگان
لنگان در كلاس درس (فداكاري رو مي بينين؟!! خداييش داغ نرفتن سر كلاسو به دل بچه
هاي مردم گذاشتن هم حالي ميده ها!) هفته ي اول مهر:
توصيه به عمل جراحي توسط پزشك معالج (اخوي گرام!) با زبون خوش عملكرد بنده: عروس
رفته گل بچينه!!! اوايل هفته ي دوم
مهر: تأكيد به عمل جراحي توسط پزشك معالج (اخوي گرام و شركا!) با هشدار و تهديد به
فلج عملكرد بنده: عروس
رفته گلاب بياره!!! اواخر هفته ي دوم
مهر: فلج نسبي و ناتواني در حركت پاها و رجعت به دوران نوزادي تقريبا شش ماهگي(البته
فقط در پوزيشن چهار دست و پا راه رفتن!) 13 مهر: اعزام
اورژانسي به بيمارستان و دستور بستري (صد البته اين بار هم توسط اخوي گرام و شركا
و كليه ي پرسنل زحمتكش بيمارستان!! و با كتك!!) عملكرد بنده: عروس
رفته...!!! (گم شو بگير بكپ رو تخت بيمارستان ديگه!! آقا يه وزنه ي 5 پوندي به پاش
وصل كنين تا نتونه وول بخوره ها) آخ خ خ... (اينم احتمالا يه پس گردنيه كه هنوز
ضاربش مشخص نشده!!) شب 17 مهر: نوش جان
كردن يه شيشه روغن كرچك (ببخشيد گلاب به روتون... من الان برمي گردم!! واقعا
ببخشيد حتي اسمش حالمو به هم مي زنه) روز 17 مهر: اتاق
عمل، تيم جراحي آماده، دوربين، نور، صدا، امپكس، كلاكت... حركت!!.. إ ببخشيد فكر
كنم داروي بيهوشي داره اثر مي كنه!!! عصر 17 مهر: چقدر
اينجا شلوغه، كي داره گريه مي كنه؟!! وا يعني من مردم؟!! خاك بر سرم گمونم اينجا
جهنمه!!... درسته گرم نيست ولي پس چرا اين قدر تاريكه؟! اين كه صداي بچه هاس! واي
نكنه اونارو هم آوردن اينجا!! نه!!!... هركاري ميكنم چشام وا نميشه ميخوام يه چيزي
بگم زبونم قفل كرده واي چه حال بديه! بذار يه تكون بخورم بدونن من بيدارم، زنده ام
هنوز... آهان... واي... چه دردي؟!!! آها!!! حالا يادم اومد منو از اتاق عمل آوردن
تو بخش و چشام بسته اس... دردم هم مال عمل جراحيه كه كردم... من چقدر خنگم!! خدايا
شكرت كه يه فرصت ديگه بهم دادي... 25مهر: تقريبا دو
هفته اس بدون حركت و طاقباز خوابيدم، دلم لك زده واسه يه ذره نشستن و ورجه وورجه
كردن، آخ جون! امروز قراره با واكر راه برم، دكتر بهم گفت بايد يواش يواش و از
مسير كوتاه شروع كني تا چند روز آينده بتوني مثل صابر(حميد لولايي) با واكرت با
كانگوروهاي استراليا كورس بذاري!! 29 مهر:جل و
پلاسمونو جمع كنيم كه ديگه وقت رفتنه (بخونيد: آره بار و بنديلو ببند اينجا ديگه
جاي تو نيس!!!) آبان و آذر و دي:
استراحت و مرخصي استعلاجي (خداييش عالمي داره يكي راهت مي بره، يكي غذا مي ذاره
دهنت! سال ها بود اين سرويس گيري ها رو فراموش كرده بودم!!) روزي 5 الي 6 ساعت
پياده روي در منزل و گاهي پارك ها و خيابوناي اطراف منزل، آب درماني، ديدار دوستا
و همكارا و شاگردا و دانشجوها، بعضي وقتا از اين همه محبت بچه ها زبونم بند مياد و
فقط چشام با صدايي نمناك عمق اين محبتا رو فرياد مي زنه 14بهمن: به پايان
آمد اين دفتر حكايت(بخوانيد درد) همچنان باقي است، پايان مرخصي و استراحت!! پاشو
ديگه خودتو لوس نكن! (اين شعار شوراي پزشكيه اداره اس كه وقتي بيشتر از چهار ماه
مرخصي بخواي بهت اعلام ميكنن!!) اسفند: همه چيز
عاديه، تبصره: حالا كه
حرفام گل كرده، ميخوام روزشمار كامل اين ايامو تو پست بعدي بذارم... + نوشته شده در جمعه 16 اسفند1387 18:45 توسط مرهم |
|